يفلح « 1 » قادر بوقو را از ذلّ اسارت به عزّ امارت رسانيد و بعد از مؤكّدات مواثيق « 2 » با لشكرى بزرگ به درك كار الب درك فرستاد .
و سلطان به نفس خويش عازم خراسان شد و در سهشنبه دوّم ذوالحجّة سنهء اربع و تسعين و خمسمائة « 3 » به شادياخ نزول كرد و بعد از سه ماه از آنجا بر عزيمت تدارك كار ميانجق كه سبب « 4 » امتداد مدّت او در امارت عراق و اشتغال از ملاحظت احوال او سوداى استبداد و استقلال در دماغ او راسخ گشته بود و شيطان ضلال در خيال محال او آشيانه ساخته و به أهبت « 5 » و عدّت « 6 » مستفاد « 7 » از دولت سلطان مغرور و فريفته گشته ، متوجّه عراق شد . و زمستان آن سال در مازندران توقّف نمود و اوّل بهار عزيمت مبادرت به امضا پيوست . و ميانجق با لشكر بسيار كه جمع كرده بود چون آوازهء درياى در موج يعنى حركت عساكر سلطان بشنيد با دل خويش تثبّت « 8 » را در تصوّر نتوانست آورد و به غايت هراسان و مستشعر « 9 » گشت و در مصلحت كار خويش پريشان و متحيّر ماند ؛ و سرافرازى و پايدارى محال عقل بود با اندك قومى كه با او مانده بود . دو نوبت سلطان او را گرد عراق بردوانيد و او در ميان اين به اعتذار و استغفار رسل مىفرستاد و از خوف التماس ترك استحضار مىكرد « 10 » . چون سلطان را محقّق شد كه او دل راستى ندارد فوجى را بر عقب او چون باد روان كرد تا مغافصة « 11 » به سرش فروآمدند و اكثر اعوان او را به شمشير درآورد . با چند معدود نافيروز راه قلعهء فيروز كوه گرفت . و پيشتر ازين آن قلعه را از قوّاد « 12 » سلطان به خديعت و مكيدت در تصرّف خود آورده بود و آن جماعت را كه از قبل سلطان بودند قتل كرده و خواصّ خويش را با ذخاير و اموال بسيار در آنجا متمكّن گردانيده . چون لشكر سلطان بر عقب او آنجا رسيدند به محاصرهء آن مشغول شدند و به زخم منجنيق به قهر و قسر « 13 » او را بيرون كشيدند و بر شترى بستند و به قزوين به نزديك سلطان آوردند . سلطان بر زفان حجّاب انواع صنايع و اصناف ايادى « 14 » كه دولت سلطانى را بر ذمّت او بود و كفران نعم و تربيتها را از وضع خيانات او و رفع جنايات و ابطال
هامش
( 1 ) - الحديد . . . آهن را به آهن شكافند .
( 2 ) - مواثيق : پيمانها ، جمع ميثاق .
( 3 ) - سال 594 .
( 4 ) - يعنى به سبب .
( 5 ) - اهبت : سازوبرگ .
( 6 ) - عدّت : سازوبرگ .
( 7 ) - مستفاد : حاصل شده ، استفاده شده .
( 8 ) - تثبّت : درنگ كردن .
( 9 ) - مستشعر : در دل خويش ترسنده .
( 10 ) - يعنى از ترس ، مىخواست كه نزد سلطان نرود .
( 11 ) - مغافصة : ناگهان .
( 12 ) - قوّاد : اميران لشكر ، جمع قائد .
( 13 ) - قسر : كسى را به ناخواست به كارى واداشتن ، اجبار .
( 14 ) - ايادى : نعمتها ، جمع ايدى .