برافرازند اين انديشه ظاهر نگردد و بر وفاق اين خلاف مادرش از خوارزم به نشابور زر و جواهر مىفرستاد تا اكابر و معارف شهر را به مال مغرور كنند و رأى ايشان را از منهج « 1 » راست دور اندازند . خود سرّ ايشان فاش شد و سنجر شاه را به خوارزم خواندند و بعد از آنك چشمهاى جهانبينش را ميل كشيدند موقوف كردند و نور بصر او به كلّى منقطع نشده بود و او آن را اظهار نكرده و اين رباعى او راست :
چون دست قضا چشم مرا ميل كشيد * فرياد ز عالم جوانى برخاست « 2 »
تا بعد از يكچندى امرا و اركان دولت به وسيلت ايشاج « 3 » وصلت و اشتباك « 4 » قرابت شفيع شدند تا او را مخلّى « 5 » كردند و اقطاعاتى كه داشت برو مقرّر گردانيد ؛ و برين جملت بود تا به وقتى كه به بهانهاى ملكالموت اجل موعود در رسيد و ذلك فى شهور سنة خمس و تسعين و خمسمائة « 6 » .
و درين مدّت كه چشم او را ميل كشيده بودند كسى ندانسته بود و او نيز كسى را بر آن مطّلع نگردانيده تا به حدّى كه خانگيان او نيز بر آن حال هم واقف نشدهاند و بر هر خيرى و شرّى كه مىرفته است تعاور « 7 » مىنموده و از آن عوار « 8 » نمىداشته و العاقل يكفيه الإشارة « 9 » . سلطان بعد از وفات او روى به استعداد كار حرب و ترتيب آلت طعن و ضرب « 10 » آورد و به استحضار امراى اطراف به جوانب رسل بفرستاد تا بار ديگر تدارك حادثه كند .
در اثناء آن خبر اختلاف كلمات امراى عراق رسيد . و سبب خللى كه پسرش يونس خان را در چشم ظاهر شد و معالجهء آن ميسّر نه - مگر مكافات بود كه حقّ تعالى فرمود كه
الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ
« 11 » - از رىّ مراجعت كرد « 12 » و مياجق را قائممقام خود بگذاشت . و در بغداد باز لشكرى به قصد عراق كه سرور آن وزير بود مرتّب كردند . قتلغ اينانج به مدد مياجق به رىّ آمد و روزى چند مصاحب يكديگر بودند . ناگاه مياجق مغافصة قتلغ اينانج را بكشت و سر او را به خوارزم فرستاد به بهانهء آنك در خيال او خلاف بود . سلطان از آن عذر شنيع و غدر « 13 » ظاهر متأثّر شد و دانست كه امارات « 14 » عصيانست ؛ امّا اظهار آن صلاح نديد . تا
هامش
( 1 ) - منهج : راه روشن .
( 2 ) - اطلاق « رباعى » بر يك بيت از خصايص اين كتاب است . بيت اوّل اين رباعى در تاريخ گزيده ( طبع برون ص 493 ) بدين گونه است :تا چرخ مرا به بدگمانى برخاست * دل از سر كار اين جهانى برخاست( 3 ) - ايشاج : اتّصال خويشى .
( 4 ) - اشتباك : به هم درآمدن چيزى ، پيوند .
( 5 ) - مخلّى : رهاشده .
( 6 ) - سال 595 .
( 7 ) - تعاور : خود را به كورى زدن .
( 8 ) - عوار : با حركات مختلف « ع » به معنى عيب .
( 9 ) - و . . . و عاقل را اشارهاى كافيست .
( 10 ) - طعن و ضرب : نيزه زدن و شمشير زدن .
( 11 ) - [ قصاص ] چشم در برابر چشم . ( مائده 5 / 45 )
( 12 ) - يعنى يونس خان كه حاكم رى بود ( ص 397 سطر 12 )
( 13 ) - غدر : بىوفايى .
( 14 ) - امارات : نشانهها ، جمع امارة .