تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
تا به وقت آنك از حضرت فرمان رسيد كه جنتمور با لشكر خوارزم به خراسان رود و آن بلاد را در موافقت خدمت جورماغون مستخلص كند . جنتمور نويسنده‌اى خواست . هيچ معروفى رغبت آن سفر ننمود از دو وجه يكى آنك قصد تخريب بلاد اسلام بود و دوّم آنك اعتماد كلّى نبود كه آخر كار چگونه خواهد نشست . ملك خوارزم شرف الدّين را الزام كرد و به تكليف در خدمت او روان :
اوجه المرد مضيّه * و ثناياهم شهيّه و لهم دلّ و غنج * و شفاعات قويّه فاذا الشّعر بدا فى * صفحة الوجه الوضيّه فرّق الألف عن الأل * ف كتفريق المنيّه « 1 » اى كرده به دست خار گلزار گرو * چون خار برآمدت برو خار درو وقتى بودى كه گفتم اى خوب بيا * اكنونت همىگويم اى زشت برو
و يك دراز گوش يك‌چشم به دو دادند . دجّال‌وار چون بر آن سوار شد ركب زنبور عقربا الى جحر حيّة « 2 » و با صدهزار بىنوائى پاى در راه نهاد :
ازين مفلوجكى زين دود گندى « 3 » * ازين مجهولكى بىدودمانى نه اندر هيچ شهرش آشنائى * نه اندر هيچ جايش خانمانى
و چون يك‌چندى ملازمت او نمود و زبان تركى بياموخت و بيرون « 4 » او مترجمى نه فرا پيش كار افتاد :
اذا ما الأمور اضطربن اعتلى * سفيه يضام العلى باعتلائه كذاك اذا الماء حرّكته * طفا عكر راسب فى انائه « 5 »
و كار خراسان در طبطاب « 6 » و اضطراب بود و نواير فتنه‌ها و تشويش‌ها در التهاب و اگرچه از مرور لشكرها پاىمال بود امّا اهالى آن مستأصل كلّى نگشته بودند سبب آنك
هامش
( 1 ) - اوجه . . . چهره‌هاى نوجوانان موى بر صورت نرسته ، نورانى و دندان‌هايشان شهوت‌برانگيز است . / و براى آن‌ها ناز و كرشمه و درخواست‌هاى فراوان است . / پس هنگامى كه مو بر چهرهء زيبا [ ى آن‌ها ] آشكار شود ، / مانند مرگ ، دوست را از دوست جدا مىكند . ( از ابو محمّد طاهر بن الحسين بن يحيى المخزومى البصرى ) ( 2 ) - ركب . . . زنبورى سوار بر عقرب به سوى سوراخ مار مىرفت . ( 3 ) - دود گند : بوى دود گرفته . ( 4 ) - بيرون : غير از . ( 5 ) - اذا . . . هرگاه امور آشفته گردد ، نادانى برترى مىيابد و با اين برترى حق پايمال مىشود . / همچنين است هرگاه ظرف آب را تكان دهى ، گل و رسوبات روى آب مىآيند . ( از ابو القاسم الحسين بن علىّ الوزير المغربى ) ( 6 ) - طبطاب : نوعى بازى است موسم به تخته‌گوى ، چوگان . در اينجا كنايه از ناآرامى است .
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 572 | عطا ملك جوينى