ايشان مركب . و از امير المؤمنين علىّ عليه السّلام سؤال كردند كه ممّن تعلّمت الأدب قال ممّن لا ادب له « 1 » . و دوّم آنك معيوب مذكور اگر مستعدّ قبول انوار كرامات باشد از آن مقامات بىشكّ معرض شود و از ملازمت لائمان منقبض و از محلّ اعتراض احتراز عين فرض شمرد و احراز كمالات سعادت را بر كلّى امور مقدّم داند تا از شين « 2 » و عارى كه ذكر آن بر چهرهء روزگار مخلّد باشد مسلّم ماند و به تكلّف خصال پسنديده و خلال « 3 » گزيده را به ازاحت « 4 » سيئات اعمال در نفس خويش مركوز « 5 » مىكند چنانك در زمانى نزديك به حسن صفات در ميان اقران مذكور گردد و اگر - عياذا باللّه - بر وجود او خود رقم ادبار و علامت خذلان كشيده باشند به هيچ تنبيه پنبهء غفلت از گوش بر نكشد و از قاعدهء خويش منزجر نگردد بلك هر روز اصرار او در آن شيوه در مزيد بود و رسوخ او در آن كار بيشتر :
و الشّيخ لا يترك اخلاقه * حتّى يوارى فى ثرى رمسه « 6 »
جدا نشايد كردن ازو مخازىها « 7 » * جدا چگونه توان كرد گند را از گوه ؟
گله كند كه چرا مرمرا هجا كردى * هو الهجاء فما ذا الّذى به تهجوه « 8 »
چنانك اين فاسق به بزرگى نه لايق بود :
لا يليق العلى بوجه ابى يع * لى و لا نور بهجة الإسلام « 9 »
آن افعى صورت ، عقرب سيرت ، لئيم كردار ، شتيم « 10 » ديدار ، مؤنّث شكل ، مخنّث فعل
ابو الرّضا القارى له منظر * يعرب عن بنية تأنيث « 11 »
نمّام ذو وجهين ، قرين عوار « 12 » و شين ، مشئومى بر هر مخدوم « 13 » ، مذمومى از محاسن
هامش
( 1 ) - ممّن . . . ادب را از كه آموختى ؟ گفت از بىادبان .
( 2 ) - شين : عيب و زشتى .
( 3 ) - خلال : خصلتها ، جمع خلّه .
( 4 ) - ازاحت : دور گردانيدن ، زايل كردن .
( 5 ) - مركوز : مستحكمشده ، نشاندهشده .
( 6 ) - و الشّيخ . . . و پيرمرد اخلاقش را ترك نمىكند ، تا آنگاه كه در خاك گور خويش پنهان گردد . ( از صالح بن عبد القدوس الزنديق ، الاغانى )
( 7 ) - مخازى : رسوائىها .
( 8 ) - هو . . . او خود هجاست ، پس ديگر چه چيزى هست كه به آن هجوش كنى ؟
( 9 ) - لا . . . چهرهء « ابو يعلى » نه شايستهء برترى است و نه شايسته نور مسلمانى .
( 10 ) - شتيم : ناخوش روى .
( 11 ) - ابو . . . چهره و منظرى براى « ابو الرضا قارى » است كه از شكل و شمايل زنان نشان دارد . / سرشتى زنانه دارد ، ولى لطافت طبع ايشان را ندارد . ( از ابو الخير مفضّل بن سعيد بن عمرو المعرّى )
( 12 ) - عوار : به حركات مختلفهء « ع » به معنى عيب .
( 13 ) - يعنى بديمن براى هر اربابى .