تخلّص « 1 » اين ديباچه و افصاح « 2 » تشبيب « 3 » اين مقدّمه به حكم آنك :
انّى امرؤ اسم القصائد للعدى * انّ القصائد شرّها اغفالها « 4 »
از احوال شرف الدّين ناطق خواهد بود :
مهندس كارخانهء ايجاد و ابداع چون نهال پليد او را مستفرغ فضالات قاذورات « 5 » فساد و مستودع « 6 » اخلاط رجس « 7 » اعتقاد گردانيده بود تا اسم نيز موافق فعل باشد و صحّت الألقاب تنزل من السّماء « 8 » مقرّر شود ؛ حروف لقب او را از شين و راء شرّ تركيب داده بود و شرّ فى الدّين لقب كرده و چون عادتى مستمرّست و قاعدهاى ممهّد كه تخفيف را تشديدات و حروف علّت در اسماء متداول حذف كردهاند « 9 » سلب تشديد راء و حذف ياء در نام او واجب داشتند و شرف الدّين گفتند . و چارهاى نيست از تقرير شمّهاى از آنچ طبع طبع « 10 » او بر آن مجبولست « 11 » و اندرون نجس آن نحس بر آن مشمول :
و ما اهجو لرفعته و لكن * رأيت الكلب يرمى بالحجارة « 12 »
امتثال اشارت حضرت رسالت را كه اذكروا الفاسق بما فيه « 13 » . و بر مرد بينا پوشيده نماند كه اين اشارت به اشاعت معايب اخلاق جماعت فسّاق از مصالح خاصّ و عامّ خالى نباشد و آن در دو قسم محصورست : اوّل چون در محافل و انجمنها مثالب « 14 » و مساوى « 15 » سفيهى بازرانند جماعتى كه به پيرايهء عقل مزيّن باشند و به حليت سعادت آراسته از امثال آن اعراض لازم دانند و اجتناب واجب شناسند و از اقبال بر مكارم عادات اهمال ننمايند تا نقش آن معانى در ضماير مركّب شود و ذات معالى را وجود
هامش
( 1 ) - تخلّص : اصطلاحى است در قصيده به معنى درآمدن از تغزّل و دخول در متن و موضوع اصلى .
( 2 ) - افصاح : روشن و پاك شدن .
( 3 ) - تشبيب : اصطلاحى است در قصيده به معنى آنچه در ابتداى قصيده در بيان عشق و شوق به زنان آورده مىشود .
( 4 ) - انّى . . . من آن مرد هستم كه در قصايد خود [ بهجاى نام خود ] نام دشمنان گمنام خود را مىآورم زيرا بدترين چكامهها آنهاست كه سراينده ناشناخته بماند . ( از لبشامة بن حزن النّهشلى از شعراى حماسهسرا )
( 5 ) - قاذورات : پليدىها .
( 6 ) - مستودع : زهدان ، گور .
( 7 ) - رجس : پليدى .
( 8 ) - لقبها از آسمان نازل مىشوند .
( 9 ) - يعنى گاهى طبق قواعد زبان به كلمات خفيف تشديد مىدهند و حروف علّه را در اسامى متداول حذف مىكنند .
( 10 ) - طبع : چركين ، بىشرم ، بىناموس .
( 11 ) - مجبول : آفريده شده .
( 12 ) - و ما . . . او را به خاطر بلندى مقامش هجو نمىكنم . سگ را ديدهام كه بر آن سنگ مىزنند . ( از ابو يوسف ، يعقوب بن احمد )
( 13 ) - اذكروا . . . فاسق را با آنچه در اوست ياد كنيد .
( 14 ) - مثالب : عيبها ، جمع مثلبه .
( 15 ) - مساوى : بدىها ، جمع سوء .