اين بلاد در دست او نهادهايم . » و در تفصيل اسامى ، مقرّر اين كلمات را نوشته . چون به نام من رسيد پادشاه فرمود كه : « اگر با او سخنى هست در حضرت ما عرضه دارد تا هم اينجا استكشاف آن رود و مصلحت آن گفته شود . » از آن گفته پشيمان شد و عذر خواست و از آنجا به مرو به خدمت امير ارغون رسيد . و او با خواجه فخر الدّين « 1 » موافقت و مصافاتى كه پيش از آن نداشتند آغاز نهادند و متوجّه حضرت شدند در ربيع الأوّل سنهء اربع و خمسين و ستّمائة « 2 » . امير ارغون پسر خود كراى ملك و امير احمد و كاتب اين حرفها را جهت ترتيب مهمّات و مصالح در خدمت پادشاه هولاكو تعيين كرد و امور ممالك عراق و خراسان و مازندران بديشان حوالت كرد .
امير ارغون خود به اردوى پادشاه جهان رسيد و در مقدّمه جماعتى از نمّامان و سعاة « 3 » آنجا بودند و منتظر وصول او تا مگر كارى سازند و تدبيرى انديشند و دولت او را كه ايزد حافظ آن بود آسيبى رسانند . « خاصّ حاجب » و جماعتى با آن قوم مضاف شدند و تقريرات كرد . و كتبهء ختاى به افراغ محاسبات مشغول گشتند و امراى يارغو به تفحّص احوال امير ارغون . چون سابقهء عنايت قاضى قضاى ازلى « 4 » بر قرار شامل احوال بود خصمان جز بلا و عنا و در ميدان مبارزت جز خجالت و ندامت حاصل نداشتند . و از آنچ سروران بودند خود هم در اردو جمعى گذشته شدند « 5 » . و خاصّ حاجب و ديگر وشات « 6 » را به امير ارغون حوالت كرد تا بعضى را هم در اردو بكشتند و بعضى را چون به طوس رسيد به ياسا رسانيد . و خاصّ حاجب را يك سواره « 7 » در توكيل بازفرستاد .
و چون درين نوبت شمار ولايات رفته بود پادشاه جهان ولايات را بر تمامت اقربا و برادران تحصيص فرمود و ذكر آن به موضع خود بيابد . و سبب آنك چتر فلكآساى منكو قاآن به جانب بلاد اقصى ختاى در حركت مىآمد امير ارغون را باز فرمان شد تا با تمامت ملوك و امراء بلادى كه تعلّق به دو داشت بازگشت و به عزّ و نواخت و سيورغاميشى مخصوص . و از امرا و ملوك هركس كه در نوبت اوّل به پايزه و يرليغ مشرّف نشده بودند ايشان درين نوبت بدادند . و خواجه فخر الدّين بهشتى در مقام اردو گذشته شد . جايگاه او بر پسرش حسام الدّين امير حسين - هرچند به زاد از پسران ديگر خردتر بود - مقرّر داشت سبب آنك هنر زفان مغولى با خطّ ايغورى جمع داشت و درين
هامش
( 1 ) - مقصود ظاهرا خواجه فخر الدّين بهشتى است . رجوع كنيد به ص 554 س 10 .
( 2 ) - سال 654 .
( 3 ) - سعاة : بدگويان ، جمع ساعى .
( 4 ) - يعنى خداوند .
( 5 ) - يعنى فوت كردند .
( 6 ) - وشات : سخنچينان ، جمع واشى .
( 7 ) - يك سواره : تنها .