رفته و حصار ارگ را حصن ساخته . » طاير بهادر به محاصرهء آن رفت و قرب دو سال رنج و تعب كشيد تا آن را مستخلص كرد . و از سيستان ايلچى نزديك جنتمور فرستاد كه :
« مصلحت كار خراسان قاآن به حكم يرليغ به من مفوّض كرده است ؛ دست تصرّف از آن كوتاه نمايد . » جنتمور جواب داد كه : « سخن عصيان اهل خراسان خلاف بوده است و عرض آن از غرض . به گناه قراجه چندين ولايت و رعيّت را چگونه شربت فنا توان چشانيد و بىهيچ موجب ملكى را كه سالهاست تا بعد از تعب و مشقّت اندك قرارى گرفتست ديگرباره نيست گردانيد ؟ به انهاى اين حالت من نيز به بندگى حضرت ايلچى مىفرستم بر آن جمله كه فرمان رسد آن مهمّ كفايت گردد . و اكنون به هيچ حالت رخصت ندهم كه يك كس را از مردم اين ديار تعرّض رسانند . » ايلچيان طاير به خشم و نامرادى بازگشتند .
و جورماغون نيز به استحضار او و امراى مذكور ايلچى فرستاده بود تا با لشكرها به دو پيوندد و كار خراسان و مازندران را با طاير بهادر گذارد .
آنكس كه روزى اميرى كرده باشد باز پايكارى « 1 » چون كند و آنكس كه مباشر امور خطير شد تن به كارهاى حقير چگونه در دهد و حاكم محكوم كى تواند شد ؟ با تمامت اصحاب و ثقات خويش مشاورت نمود كه دفع اين كار به چه ميسّر شود ؟ رايها بر آن قرار گرفت كه كلبلات كه از خواصّ پادشاه روى زمين بود برود « 2 » و از امراى خراسان و مازندران كه ايل گشته بودند بعضى را با خود ببرد . در اثناى آن حال ملك سعيد بهاء الدّين صعلوك برادر خود را از قلعه بيرون فرستاده بود و شرط ايلى بدان كرده كه چون از قلعه بيرون آيم مرا به خدمت قاآن فرستد . اين سخن موافق انديشهء ايشان افتاد .
جنتمور از داخل مازندران بازگشت . و به خراسان اكثر مواضع چون آوازهء ايلى امراى صعلوك بشنيدند ايل شدند و هركس را كه اجل دامن گرفته بود و پيش نيامد نيست كردند . و ملك نظام الدّين « 3 » چون به قلعه رسيد ملك بهاء الدّين حركت كرد . چون نزديك جنتمور رسيد به انواع اعزاز و اكرام او واجب داشت و از مازندران اصفهبد نصرة الدّين كبود جامه را معيّن كردند و هر دو در صحبت كلبلات متوجّه حضرت شدند و اين حالها در شهور سنهء ثلثين و ستّمائة « 4 » بود . چون ايشان هر دو اوّل امرائى بودند كه از غربى بلاد
هامش
( 1 ) - پايكارى : نوكرى ، خدمتكارى .
( 2 ) - يعنى به خدمت اوكتاىقاآن .
( 3 ) - ظاهرا اين ملك نظام الدّين همان برادر ملك بهاء الدّين صعلوك است كه در چند سطر پيش به دو اشاره شد . ( مص )
( 4 ) - سال 630 .