تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
چهارپاى بسيار از همه نوعى يافتند و از آنجا مراجعت كردند . براق حاجب را با وزير او « 1 » تاج الدّين كريم الشّرق مقالتى « 2 » افتاد . خشم گرفت و با حشم خود عزم جانب هندوستان كرد . چون سال سنهء تسع عشرة و ستّمائة « 3 » شد غياث الدّين قصد فارس كرد . اتابك شهر را خالى بماند « 4 » . لشكر او در شهر رفتند و غارت كردند . و از آنجا به خوزستان رفتند و بعد ما كه با مظفّر الدّين وجه السّبع مقالتى رفت مصالحه جستند و مراجعت كردند . چون فصل زمستان بود در رىّ عزيمت اقامت كردند . ناگاه سلطان جلال الدّين چون شير كه مغافصة در ميان رمهء آهو افتد برسيد و در وثاق او نزول كرد . سلطان غياث الدّين مستشعر شد . او را ايمن كرد و بامداد را امرا و اعيان حشم غياث الدّين به خدمت آمدند . از آن جماعت جمعى كه ماسكهء « 5 » عقلى عنان‌گير ايشان بودست و در مقدّمه هواى خدمت او در دل داشتند به ارتفاع درجه و سموّ « 6 » رتبت اختصاص يافتند و قومى كه نه بر جادّه بودند و تهييج فتن مىكرده فرمود تا بر درگاه ايشان را سياست كردند . و سلطان غياث الدّين با جمعى خواصّ در خدمت او بماند . او را به نظر شفقت برادرى مىنگريست . تا روزى در ميان مجلس نشاط شراب سبب سرهنگى كه از خدمت او به نزديك پسر خرميل - ملك نصرت - رفته بود با ملك نصرت مىگويد كه : « چرا مفرد « 7 » مرا به خويشتن راه داده‌اى ؟ » و ملك نصرت از خواصّ ندماى سلطان جلال الدّين بود از وجوه امرا و محلّ اعتماد و در خلوت سلطان جلال الدّين با او مزاح كردى و او نيز سخن‌هاى مضحك گفتى بر سبيل مطايبه . غياث الدّين را گفت كه : « سرهنگ را نان بايد تا خدمت كند . » سلطان جلال الدّين تغيير احوال برادر مشاهده كرد . نصرت ملك را به چشم اشاره كرد تا بيرون رود . و سلطان غياث الدّين چندان توقّف نمود كه روز به آخر كشيد و سكر غلبه كرد . او نيز بازگشت و گذر بر خانهء ملك نصرت بود . كس فرستاد كه : « مهمان خواهد ؟ » حالى از خانه بيرون آمد و سلطان غياث الدّين را از اسب فروآورد و در خانه رفتند . و مجلس شراب آراسته كرد و دورها پياپى شد و مستىها به غايت كشيد . سلطان غياث الدّين عزيمت مراجعت كرد . چنانك رسم باشد ملك نصرت او را برنشاند و در خدمت ركاب روان شد . ناگاه سلطان غياث الدّين دست به كارد زد و ميان هر دو كتف او بردريد . فرياد برآمد كه ملك را بكشتند . از بام‌ها خشت و كلوخ پرّان شد .
هامش
( 1 ) - يعنى وزير غياث الدّين ( نسوى ص 143 ) . ( 2 ) - مقالت : سخن ، اينجا مجادله . ( 3 ) - سال 619 . ( 4 ) - ( 5 ) - ماسكه : بازدارنده . ( 6 ) - سموّ : بلندى . ( 7 ) - مفرد : نوكر و ملازم .