كه جاى امثال او بود فراتر آمد و با سلطان بر نهاليچه « 1 » نشست و محلّ خدم و خول « 2 » او را هريك به نزديك يكى از امرا تعيين كرد و او را در محاوره خطاب به فرزند اعزّ آغاز نهاد و به خطبهء « 3 » والدهء او رسول در راه كرد . سلطان چون آن حالت مشاهده نمود و منع را سامان نبود آن كار به رأى مادر تفويض كرد . مادرش نيز بعد از ابا و منع و كثرت جزع و فزع تن در داد تا عقد بستند . و بعد از كثرت الحاح « 4 » با جمعى از خادمان سراى زره در زير قبا پوشيد و در خانه رفت و كار زفاف به اتمام رسانيد . و درين حالت روان فردوسى - كه به رايحهاى از روائح فردوس مخصوص باد - درين معنى كه گوئى صورت اين حال راست گفته است :
چو از سرو بن جاى گردد تهى * بگيرد گيا جاى سرو سهى
و ايراد بيتى كه اديب ظريف فريد الدّين بيهقى راست در حقّ يكى كه بعد از شرف الملك در دست وزارت بنشست درين موضع نيك بر دوخته « 5 » است و لايق :
سر از جائى فراكن تا ببينى * چه كندست « 6 » اينكه بر جايت نشستست
چون به شهر رسيد و روزى چند بر آن بگذشت از اقرباى براق دو كس به نزديك سلطان غياث الدّين آمدند و گفتند كه : « بر براق اعتماد نتوان كرد ؛ فرصتى يافتهايم او را از دست برداريم ؛ تو سلطان باشى و ما بنده و فرمانبردار . » طيب طينت و پاكى جبلّت « 7 » او را رخصت نداد كه نقض مغلّظات « 8 » و مواثيق كند و قوّت ايمان كه ايمان « 9 » را بشكند و اين كار را مهمل بماند :
هميشه به نرمى تن اندر مده * به موضع درافكن در ابرو گره
به نرمى چو حاصل نگردد مراد * درشتى ز نرمى در آن حال به
چون زوال ملك خاندان ايشان بود و ابتداى دولت معاندان ، يكى كه از معتمدترين غلامان و خاصّگيان غياث الدّين بود اين معنى را در خلوتى با براق بگفت . حالى از خويشان و سلطان غياث الدّين بحث آن كرد . به قصد آن انديشه اقرار آوردند . به ابتدا خويشان را فرمود تا هم در ساعت در حضور جماعت اعضاى ايشان پارهپاره كردند و سلطان را با هركه تعلّق به دو داشت موقوف گردانيد . و بعد از يكدو هفته سلطان را رشته
هامش
( 1 ) - نهاليچه : تشكچه .
( 2 ) - خول : خدمتكار .
( 3 ) - خطبه : خواستگارى .
( 4 ) - الحاح : اصرار .
( 5 ) - يعنى اين شعر در اينجا به درستى نشسته و مناسب است .
( 6 ) - كنده : بدكاره ، مخفّف كونده ( آنندراج ) .
( 7 ) - جبلّت : طبع ، نهاد ، ذات .
( 8 ) - مغلّظات : سوگندهاى استوار .
( 9 ) - ايمان : سوگندها ، جمع يمين .