تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
طالقان . چون سلطان مظفّر آمد به سبب نزاعى كه خلج و تركمان و غوريان را بر سر مقاسمت اسبان غنيمت با خوارزميان رفت مخالفت در ميان لشكر سلطان افتاد . اغراق ملك و اعظم ملك با تمامت خلج و تركمان و غورى برگشتند و بر راه پرشاور برفتند و سلطان با لشكر ترك و خوارزمى كه با او بماندند روى به غزنه نهادند . اغراق ملك و اعظم ملك و ديگر امراء خلج و تركمان و غورى چون از سلطان برگشتند به بكرهار رفتند كه اقطاع اعظم ملك بود . اعظم ملك ايشان را ضيافت‌ها فرمود و اقامت نزل‌ها « 1 » كرد و مراعات‌ها به‌جاى آورد . امّا ميان نوح جاندار كه اميرى از خلج بود و پنج شش هزار خانه خيل داشت و ميان اغراق ملك كراهيت و عداوت بود . اغراق ملك با بيست هزار مرد روى به پرشاور نهاد و نوح جاندار به بكرهار به علفخوار بايستاد . چون سيف الدّين اغراق ملك يك منزل از بكرهار رفته بود به اعظم ملك كس فرستاد كه : « ميان من و تو پدر فرزندى است ؛ من پدرم و تو فرزند . اگر رضاى من مىطلبى نوح جاندار را در مقام و ولايت خود رخصت اقامت مده و مگذار كه آنجا باشد . » اعظم ملك گفت : « درين حال ميان لشكرهاى مسلمانان محاربت و خلاف صلاح نباشد . » با سوارى پنجاه از خواصّ خود بر عقب سيف الدّين اغراق برفت تا ميان او و نوح جاندار موافقتى با ديد آرد . و سيف الدّين اغراق استقبال او كرد و او را به مجلس شراب با خود بنشاند . اعظم ملك سخن نوح جاندار آغاز نهاد و در باب او تشفّع مىكرد و اغراق ملك ابا مىنمود . سيف الدّين اغراق هم در مستى ناگاه بر نشست و با سوارى صد روى به لشكرگاه نوح نهاد . نوح پنداشت كه به دلدارى او مىآيد . خود با پسران پيش او آمدند و خدمت كرد . اغراق ملك مست بود . شمشير بكشيد تا بر نوح زند . لشكر نوح درحال او را بگرفتند و پاره‌پاره كردند . چون خبر او به لشكرگاه او رسيد مردم او گفتند اين خديعتى بود كه اعظم ملك كرد و به هم زفانى نوح آمد تا اغراق ملك را به هلاكت داد . بدين ظنّ اعظم ملك را فروگرفتند و بكشتند و لشكر اغراق ملك بر لشكرگاه نوح زدند و نوح را با پسران او بكشتند . در جمله از هر دو جانب بسيار كشته شدند و غوريان هم در آن ميان با ايشان جنگ كردند و مبالغ كشته آمدند . و هم در آن نزديك تكاجك و سيّد علاء الملك قندز به فرمان چنگز خان به سر ايشان رسيدند . تكاجك امير لشكر مغول بود و علاء الملك سر خيل چريك پياده . و بقاياى آن
هامش
( 1 ) - نزل : آنچه از خوردن پيش مهمان نهند ، هديه .