خويش رسولان فرستاد و به حضور ايشان اشارت فرمود . از اجابت آن ندا اجانب شهر كه حكّام ايشان بودند ابا نمودند و در ممانعت زدن گرفتند و دروازهها بسته كردند و ندانستند كه بخت خود به لگد مىزنند و از خار حسك « 1 » بستر نمد مىسازند . چون سلطان از قبول نصح ايشان مأيوس گشت لشكر را بفرمود تا بر مدار شهر حلقه زدند و خانهها ساختند و مجانيق و آلات ديگر از تير چرخ « 2 » و نفط ترتيب دادند . و از اندرون شهر هم به كار ساختن حرب مشغول شدند . از جانبين منجنيق بر كار كردند و تير دست و چرخ چون تگرگ ريزان گشت . مبارزان جنگ افروز به شب و روز بر دروازهها حمله مىآوردند و شهريان نيز ردّ آن را حيلهها مىكردند تا ايّام و شهور برين جملت بگذشت .
قحط و غلا « 3 » در اندرون شهر پديد آمد و ايشان در خفيه مسرعان به بغداد و روم و شام مىفرستادند تا به نزديك سلطان شفيع شوند . امير المؤمنين المستنصر باللّه و سلاطين روم و شام رسولان به شفاعت تجاوز از زلّات اخلاطيان چند نوبت بفرستادند . و چون سكّان آن قبول طاعت نمىكردند و جهّال « اخلاط » را سبب عفونت اخلاط « 4 » دماغ پرسودا شده بود به شتم « 5 » صريح دهان گشاده بودند و به هذيان قبيح زبان كشيده و به يكبارگى شيطان غوايت « 6 » در عروق و عقول ايشان روان گشته از قبول نصيحت خويشتن را كر ساخته بودند و بر مكاوحت مصرّ گشتند . سلطان لشكر را بفرمود تا از جوانب حمله كردند و خويشتن را در شهر انداختند . سلطان و امراى او از شتم و فحش ارباب آن در خشم و غصّهء تمام بودند . فرمود تا لشكر از بامداد تا چاشتگاه قتل كردند تا چون نايرهء غضب سلطان تسكين يافت و بر آن مساكين رحمت كرد و به احتقان « 7 » دماى ايشان اشارت فرمود .
سلطان در سراى ملك اشرف نزول كرد و مجير الدّين برادر ملك اشرف و مملوك او عزّ الدّين ايبك در حصار اندرونى رفتند بىآب و زاد . مجير الدّين به خدمت سلطان بيرون آمد . در حقّ او اعزاز و اكرام تقديم فرمود و پيغام عزّ الدّين ايبك و التماس ابقا برو و ميثاق عرضه داشت . سلطان روى به مجير الدّين آورد و گفت : « با دعوى اسم سلطنت رسالت
هامش
( 1 ) - حسك ( خسك ) : هر دو در اينجا صحيح است و آن به معنى خارى است معروف سهگوشه و به فارسى آن را « خسك » گويند و به عربى « حسك » و معلوم نيست كدام يك اين كلمه را از ديگرى اخذ كرده مگر آنكه از قبيل توارد لغتين باشد . ( مص )
( 2 ) - تير چرخ : رجوع كنيد به ص 202 ح 1 .
( 3 ) - غلاء : گرانى .
( 4 ) - اخلاط : اين اخلاط جمع خلط است . منظور خون ، بلغم ، سودا و صفرا است .
( 5 ) - شتم : دشنام دادن .
( 6 ) - غوايت : گمراهى .
( 7 ) - احتقان : نگاه داشتن ، در اينجا نريختن .