مىزد در ميدان آمد و ازين جانب سلطان منكروار :
ز لشكر برون تاخت بر سان شير * به پيش هجير اندرآمد دلير
و خلقى از جوانب نظّاره كنان . سلطان هم در تك « 1 » اسب تكبيرگويان :
يكى نيزه زد بر كمربند او * كه بگسست خفتان و بربند او
آن ملعون از اسب بر زمين افتاد و جان بداد . سه پسر داشت جداجدا به نوبت در مىآمدند و سلطان به قوّت و قدرت خداى - عزّ و جلّ - يك ضربت مىزد و بر عقب پدر به دوزخ مىفرستاد :
با حملهء باز هيبت او * شاهين قضا كبوتر آمد
اى آنك به معركه سنانت * دوزندهء چشم اختر آمد
ازناورى « 2 » ديگر به جثّه كوه بيستون با نيزهاى مانند ستون بر مركبى چون هيكل فيل در تاخت :
مكرّ مفرّ مقبل مدبر معا * كجلمود صخر حطّه السّيل من عل « 3 »
و بارگير « 4 » سلطان از كثرت تعب « 5 » از اقدام بازمانده و نزديك شده كه در شكال « 6 » احجام « 7 » افتد . و ازناور هر لحظه حمله مىآورد و سلطان به چابك دستى آن را ردّ مىكرد .
متواتر برين جمله حملهها آورد و سلطان را زخمها زد و كارگر نيامد . كار سخت شد و نزديك رسيد كه شيطان رجيم بر سلطان رحيم غالب شود و شاه در دست ديو سياه افتد .
باز چون حملهء او به سلطان نزديك رسيد سلطان در تك اسب به زير جست :
يكى نيزه زد بر سر اشكبوس * سپهر آن زمان دست او داد بوس
آن زمان آواز تحسين ملائكهء ارضى به ملأ اعلى رسيد و نداى الحمد للّه الّذى نصر عبده « 8 » به مسامع ثقلين « 9 » رسيد و فريقين « 10 » از مشاهدهء اين حال كه رستم زال را امثال آن ميسّر نبود تعجّب نمودند و هريك :
همىگفت هركس كه اين رستمست * و يا آفتاب سپيده دمست
و چون آن چند كس كه هريك صفدرى « 11 » بودند و پشت لشكرى در يك لحظه لقمهء
هامش
( 1 ) - تك : دويدن .
( 2 ) - ازناور : به زبان گرجى به معنى شريف و بزرگ قوم است . ( مص )
( 3 ) - مكرّ . . . حملهكنندهء گريزپاى ، روىآورندهء روى گردان ، مانند صخرهاى است كه سيل آن را از بلندى به زير افكنده است . ( از معلّقه امرؤ القيس )
( 4 ) - بارگير : اسب .
( 5 ) - تعب : رنج ، خستگى .
( 6 ) - شكال : پاىبند ستوران .
( 7 ) - احجام : بازايستادن از ترس ، عقبنشينى از سر ترس .
( 8 ) - الحمد . . . ستايش از آن خدايى است كه بندهاش را يارى داد .
( 9 ) - ثقلين : جنّ و انس .
( 10 ) - فريقين : دو گروه متخاصم .
( 11 ) - صفدر : ( صف + در ) : درانندهء صف دشمن .