زندنيجى : به زاء معجمه و نون و دال مهمله و نون و ياء مثنّاة تحتانيّه و جيم و ياء نسبت ، نوعى از جامهء سادهء سطبر بوده است شبيه به كرباس : « ثياب مذهّب و كرباس و زندنيجى » ( متن : مطبوع زندپيچى ، ج 1 ص 166 ) . - « هر جامهء زر را يك بالش زر بدادهاند و هر دو كرباس و زندنيجى را بالشى نقره » ( متن مطبوع : زندپيچى ، ج 1 ص 167 ) . - « و لباس او قباى زندنيجى بود » ( لباب الألباب ج 1 ص 23 س 6 و ص 293 ) . - « و [ سلطان سنجر ] در ملبوس تكلّفى نفرموذى ، بيشتر اوقات قباى زندنيجى بوشيذى يا عتّابى ساده » ( راحة الصّدور نسخهء وحيدهء پاريس ورق 71 ) . و اين كلمه منسوب است به زندنه از قراى بخارا چنان كه ياقوت گويد : « زندنة . . . قرية كبيرة من قرى بخارا به ماوراءالنّهر بينها و بين بخارا اربعة فراسخ . . . و الى هذه المدينة تنسب الثّياب الزّندنجى بزيادة الجيم و هي ثياب مشهورة » - و ما در لباب الألباب و جهانگشاى استنادا به ضبط برهان قاطع اين كلمه را بر خلاف صريح نسخ خطّى همه جا زندپيچى چاپ كردهايم و آن خطاى صرف است .
سبيل : قافلهاى از حاجّ با جميع لوازم و ما يحتاج ايشان كه فى سبيل اللّه بديشان داده مىشده است ( ص 446 ) .
سرايا : نجبا و اشراف ، ظاهرا سهو است بهجاى « سراة » : « و قصد سرايا و جور بر رعايا پيش گرفت » ( ص 576 ) .
شاخ ، هم شاخ : خواهر زن ؟ : « و منكوحهء او كه هم شاخ ملك اشرف بود آنجا بود سلطان او را در ستر عصمت . . . بازفرستاد » ( ص 510 ) .
شادروان : چيزى مانند قالى كه از جائى بلند بياويزند : « آن پوست را كه از در بر مثال شادروانى آويخته است ببيند » ( ص 404 ) .
شارستان : ظاهرا به معنى ناحيه و صقع يا بلوك و قرى : « و در آن وقت از شارستان طوس يكى بود كه او را تاج الدّين فريزنهاى مىگفتند به قتل و فتك از تمامت بىدينان گذشته » ( ص 535 ) ، و فرّخى گويد :
هر سرائى كان نكوتر بود و آن خوشتر نمود * همچو شارستان لوط از جور شد زير و زبر
ضرب الخشب : چوب زدن به كسى ( ص 574 ) . اين اصطلاح گويا از اختراعات ايرانيان است و در عرب مسموع نيست و قياسا نيز صحيح به نظر نمىآيد چه اين اضافه نه لاميّه است نه بيانيّه نه ظرفيّه .
طلايه : به معنى و محرّف « طلايع » لشكر ( از جمله ص 514 ) . و اين استعمال در عموم مؤلّفات فارسى چه قديم چه جديد شايع است .