دو لنگهء بار : « قاسم صباحت و ملاحت حسن او را با يوسف هم تنگ كرده » ( ص 487 ) .
تيزى : از آهنگهاى موسيقى ( ص 406 - 458 - 459 ) .
تيغ ، يك تيغ : متّحد و متّفق در جنگ : « سلاطين روم و شام و ارمن . . . در دفع او يكتيغ شده » ( ص 500 ) .
جانب ، از جانب : به معنى امّا ، و امّا در باب : « و از جانب ادكو تيمور او خود كودك بود » ( ص 545 ) يعنى و امّا ادكو تيمور ، و مقصود « از قبل » ادكو تيمور و از طرف او نيست .
جمله : از جملهء كسى بودن يعنى از اتباع و از ملازمان او بودن : « مفردى بود از جملهء ملك زوزن » ( ص 369 ) .
جنگى : مخفّف جنگلى ؟
تو دانى كه خوى بد شهريار * درختيست جنگى هميشه به بار
( ص 451 )
جيحون : به طور اسم جنس به معنى مطلق رودخانهء بزرگ ، و اين استعمال در عرف قدما جدّا معمول بوده است : « و بر مثال شير غيور از جيحون عبور كرد » يعنى از رود سند ( ص 481 ) . - « اهل گرج . . . عنان به جانب جيحون تافتند » يعنى رود كرّ در قفقاز ( ص 496 ) . - « و چنگز خان بر لب جيحون روان شد » يعنى رود سند ( ج 1 ص 214 ) . - « به قصبهء سقناق كه بر كنار جيحون به جندست نزديك رسيد » يعنى رود سيحون ( ج 1 ص 174 كه همه جا مقصود سيحون است ) .
حالت : به معنى وفات و موت : « چون ادمان مسير ايشان را به طراز رسانيد آوازهء وقوع حالت كيوك خان برسيد » يعنى آوازهء وفات كيوك خان ( ص 556 ) ، - « به زين به من نگر كه اگر حالتى بود و اللّه كه مثل من بنخواهد نمود چرخ » يعنى اگر بميرم ( ص 358 - 382 ) . - « چون در پى او حالت او واقع شد » يعنى شرف الدّين وفات كرد ( ص 583 ) ، و نظاير آن در اين كتاب بسيار است ، رجوع نيز به مقدّمهء ج 1 ص 91 .
حاليا : آن وقت و در آن حال يا فورا .
درحال : فورا .
حشر : به معنى لشكر غير منظّم يا لشكرى كه از ولايتها فقط در حال جنگ جمع كنند ، و در اصطلاح مورّخين عهد مغول حشر لشكرى را مىگفتهاند كه مغول بعد از فتح