تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
رماح « 1 » و نصال « 2 » جمعيّتى ساختند و زيادت از سى هزار مردان كار تعبيه دادند و حركت كرد :
الحقّ ابلج و السّيوف عوار * فحذار من اسد العرين حذار « 3 »
خبر چون به سلطان رسيد و هنوز گروه او انبوه نشده بود و اختلال احوال او به ابتلال « 4 » مبدّل نگشته با جمعى كه داشت بىتفكّر و تردّد روى به جمع گرج كرد . هنگامى كه نور بام « 5 » ظلمت شام را مىراند به خوابگاه گرج رسيد در درهء كربى و ايشان مست شراب و افتادهء خراب :
يا راقد اللّيل مسرورا بأوّله * انّ الحوادث قد يطرقن اسحارا « 6 »
پيش از آنك گرج دست به جنگ برند سلطان پاى در نهاد و ايشان را دست بردى « 7 » نيكو بنمود . و در آن درهء كربى غارى بود در راه‌گذرى مضيق چون بعد غور عقلا عميق . گرجيان همچنان سوار بر آن مىزدند و خود را در آن مىافكندند . و سروران فتن و شرّيران زمن « شلوه » و « ايوانى » با ديگر اعيان گرجى را دستگير كردند و در زنجير كشيدند با نزديك سلطان آوردند . و شلوه شبيه رجال عادى به ضخامت جثّه و قامت و فخامت جاه و زعامت . چون نزديك سلطان رسيدند فرمود كه : « كجاست صولت تو كه گفته بودى صاحب ذو الفقار كجاست تا زخم شمشير آبدار بيند ؟ » شلوه گفت : « اين كار دولت سلطان كرد « 8 » . » بعد از آن اسلام برو عرضه كردند ، گفت : « دهاقين را رسمى باشد كه در ميان جاليز چشم زخم را « 9 » سر خر آويزند . خضرت بستان اسلام را شلوه نيز سر خر باشد . » امّا خود - حاشى السّامعين « 10 » - كون خرى تمام بود . فىالجمله چون سلطان مؤيّد و كامران با دار الملك تبريز رسيد و از هيبت او در آن ممالك بر دل‌ها رعشت « 11 » و بر دشمنان دهشت غالب شده بود و لشكر او به نسبت گذشته بسيار جمع شده ، شلوه و ايوانى را اعزاز فرمود و بر انديشهء آنك ايشان در استخلاص گرج معاون باشند با مزيد اكرام مرند و سلماس و اورميه و اشنو را بديشان
هامش
( 1 ) - رماح : نيزه‌ها ، جمع رمح . ( 2 ) - نصال : پيكان‌ها ، جمع نصل . ( 3 ) - حق آشكار است و شمشيرها امانتند ( كارى از پيش نمىبرند ) پس از شيران بيشه‌ها بترس و بر حذر باش . ( مطلع قصيده‌اى از ابو تمّام در مدح معتصم عباسى در وصف سوزاندن افشين ) ( 4 ) - ابتلال : نيكو شدن حال . ( 5 ) - بام : بامداد . ( 6 ) - يا . . . اى خوابيده‌اى كه به اوّل شب شادمانى ! چه بسا حوادثى كه در سحرگاهان رخ مىدهد . ( 7 ) - دست برد : ضرب شست ، هنرنمايى . ( 8 ) - يعنى بخت با تو يار بود . ( 9 ) - يعنى براى دفع چشم زخم . ( 10 ) - از گوش شنوندگان دور باد . ( 11 ) - رعشت : لرزه .