از استماع آن نصيحت خود را كر ساخت و صفّ لشكر آراست . سلطان را نيز به ضرورت چارهء كارزار و دفع كار مىبايست ساخت . چون قوم او عشر آن لشكر نبود فوجى را در مكامن بداشت و خود با پانصد سوار بايستاد بر قلب و جناحين . بريشان دو سه نوبت حمله برد و پشت برگردانيد . لشكر قشتمور پنداشتند تا لشكر به هزيمت رفت . روى بر عقب ايشان دادند . كسانى كه در كمين بودند از پس ايشان درآمدند و سلطان بازگشت و بريشان دوانيد و ايشان به هزيمت شدند . سلطان بر پى ايشان تا نزديك بغداد بيامد . و از آنجا سلطان بازگشت و بر جانب دقوق زد و آتش غارت و نهب در آن ناحيت برافروخت ع : و موقد النّار لا تكرى بتكريتا « 1 » .
از آنجا چون بگذشت جاسوسان رسيدند كه : « مظفّر الدّين با لشكر اربيل مىرسد و در مقدّمه حملى « 2 » روان كردست و مىخواهد تا تعبيهاى سازد و مغافصة بر سر سلطان كمين گشايد . » سلطان بنه را فرمود تا بر قرار روان شدند و با سواران دلير از جانب كوه برفت ؛ چندانك معلوم او شد كه لشكر ازو برگذشت . آنگاه با شجاعان شجاعآساى « 3 » تاختنى برد چنانك مغافصة به سر مظفّر الدّين رسيد . و چون در قبضهء اقتدار او « 4 » آمد سلطان شيوهء اغماض و عفو را ملتزم شد با اكرام و احترام ملوك . و او را هم در آن موضع كه بود نگذاشت كه فراتر آيد . مظفّر الدّين از صادرات افعال خجل شد و استغفار كرد و اظهار تأسّف بر آنك تا امروز بر ضمير منير سلطان وقوف نيافته بودم و بر حلم و رزانت « 5 » او اطّلاع حاصل نداشته . سلطان در مقابل آن سخنهاى پادشاهانه راند و سبب آنك در زمان مظفّر الدّين با وجود رعاياى لور و كرد كه خون حجّاج حلال دانند راهها ايمن و فتنهها ساكن شدست مدح و اطراء « 6 » گفت به انواع تشريفات و فنون كرامات . و مظفّر الدّين به اشارت و اجازت سلطان با شهر رفت و به خدمات بسيار از هر جنس تقرّب جست .
و سلطان از آن نواحى به جانب ارّان و آذربيجان روان شد . و در آن وقت حاكم اتابك اوزبك بود . قوّت محاربت او را پاى نداشت . جريده « 7 » از تبريز بگريخت و منكوحهء خود ملكه دختر سلطان طغرل را در شهر بگذاشت ع : و الفحل يحمى شوله معقولا « 8 » .
فىالجمله چون به در تبريز آمد و به محاصره مشغول شد ، و اعيان حشم اتابكى آنجا
هامش
( 1 ) - و موقد . . . آتش [ جنگ ] در تكريت فرونمىنشيند . ( مصرع بيتى است از ابو العلاى معرّى )
( 2 ) - حمل : بار و بنه .
( 3 ) - شجاعآساى : مانند مار . از معانى شجاع به فتح و ضمّ شين مار است .
( 4 ) - يعنى سلطان جلال الدّين .
( 5 ) - رزانت : وقار و سنگينى .
( 6 ) - اطراء : مبالغه كردن در مدح كسى .
( 7 ) - جريده : تنها .
( 8 ) - و . . . و مرد دانا بازماندهء آب خود را حفظ مىكند .