تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
ضرب‌ها بر ميان زد و به دو نيم كرد و خون او شمشير را ملوّث كرد و بفرمود تا تمامت ايشان را به دوزخ فرستادند . و با امراى خود مشورت نمود تا به كدام راه روى نهد . هركس مصلحتى ديدند . سلطان فرمود : « رأى من آنست كه چون ايشان از احوال شلوه و ايوانى بىخبر باشند و منتظر آنك تا ازيشان خبرى رسد مغافصة به سر ايشان رسيم . » بر مصلحت ديد خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند تا به پاى عقبهء تندسه ؟ ؟ ؟ « 1 » - كه عقاب را پرواز از آن به حساب تواند بود « 2 » - از اسب پياده شد و لشكر بر عقب او روان . وعول « 3 » وغول « 4 » او را مىديد از شرم پياده روى و ترس خويش خود را سرنگونسار از كمر مىانداخت . تا وقت انفجار عيون صبح « 5 » بدان فجّار رسيد . و از جانبين كار حرب سخت گشت . و به تير و شمشير دست بگشادند تا عاقبت حقّ بر باطل غلبه كرد و اكثر شيعهء « 6 » شرك در شرك « 7 » فنا افتادند و اهل ضلال گزيدهء صلال « 8 » عطب « 9 » شدند و اولياى سلطان منصور و اودّاى « 10 » شيطان مقهور گشت :
أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ
« 11 » . آن روز چون به شب كشيد هم آنجا نزول كردند و روز ديگر هنگام آنك :
و الفجر يتلو الدّجى فى اثر زهرته * كطاعن بسنان اثر منهزم « 12 »
به صحراى لورى آمدند . غبارى انگيخته شد كه يكديگر را كس نمىشناخت . چون تسكين يافت و آفتاب بالا گرفت گرجيان را ديدند چون صيد مانده در دام‌ها افتاده پنج پنج و ده‌ده . در هر خيل هركس گرجىاى را مىديد مىكشت تا بدين نوع بسيار نيز نيست شدند و بر عقب ياران برفتند . و لورى را امان داد . و از آنجا به قلعهء علىآباد رفت . استيمان كردند بديشان نيز آسيبى نرسانيد . و تمامت ماه حرام و صفر در لشكر مقام ساخت . و چون غرّهء « 13 » ربيع الأوّل بديدند سلطان را تماشاى شكار هوس كرد . جريده « 14 » با سوارى
هامش
( 1 ) - تصحيح اين كلمه براى مرحوم قزوينى مقدور نگشته است . ( 2 ) - ظاهرا يعنى عقاب از پرواز كردن بر فراز آن حساب مىبرد و پروا مىكند . در نسخهء ج به‌جاى حساب ، « مجال » آمده است . ( 3 ) - وعول : گوزن‌ها ، جمع وعل . ( 4 ) - وغول : داخل شدن و فرورفتن در جنگل و كوه و غيره . ( 5 ) - انفجار عيون صبح : جوشيدن چشمه‌هاى صبح . ( 6 ) - شيعه : پيرو . ( 7 ) - شرك : دام . ( 8 ) - صلال : جمع صل ، به معنى نوعى مار كه زهر آن افسون ندارد و اين جمع در كتب لغت مشهور نيامده است ، بلكه فقط اصلال آمده و لاغير . ( 9 ) - عطب : هلاك ، نابودى . ( 10 ) - اودّاء : دوستان ، جمع وديد . ( 11 ) - الم . . . آيا نديده‌اند كه چه مردمى را پيش از آن‌ها هلاك كرده‌ايم كه ديگر به نزدشان بازنمىگردند ؟ ( يس 36 / 31 ) . ( 12 ) - و الفجر . . . طلوع و درخشش فجر در پى تاريكى مانند نيزه جنگجويى است كه در تعقيب شكست‌خوردگان است . ( از امير ابو المطاع ) ( 13 ) - غرّه : اوّل ماه . ( 14 ) - جريده : تنها .
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 495 | عطا ملك جوينى