بساطى كه فلك چتر او بود بوسه دادند و از جبين سلطان آثار بشر « 1 » و انطلاق « 2 » و مكارم اخلاق معاينه ديدند ع : ينبيك رونق وجهه عن بشره « 3 » . و ملكه نيز بر خوى خود عزم « خوى » كرد . و سلطان در سنهء اثنتين و عشرين و ستّمائة « 4 » در شهر آمد به كامرانى . و اهالى آن به مقدم او تهانى « 5 » نمودند . و سلطان روزى چند آنجا مقام فرمود و بعد از آن به نخجوان آمد و به فتاوى ائمّه بر ملكه مالك شد و راه گذر اتابك را سالك « 6 » .
و در آن وقت اتابك در قلعهء النجه بود . چون خبر وصول سلطان به نخجوان بشنيد دانست كه انديشه چه باشد . درد اندرون كه بىدرمان بود با علّت بيرون متظاهر شد و هم در آن روز از غم و غصّه جان تسليم كرد :
جان عزم رحيل كرد گفتم بمرو * گفتا چه كنم خانه فرومىآيد
و از روى انصاف بر منكرات افعال - خاصّه آنچ تعلّق به اهل و حرم داشته باشد - در همه عادات نامحمودست « 7 » و از امثال اين حركات قبيح و كارهاى ناپسنديده تنفّر طباع ظاهر شود و صدق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم : كلّ شىء مهه و مهاه الّا النّساء و ذكرهنّ « 8 » .
ذكر احوال سلطان و گرجيان و قمع ايشان
چون كار روزگار چنانك عادت اوست دولت اتابكى را به زوال رسانيد و ملك او را به سلطان جلال الدّين انتقال كرد و حشم و خدم از جوانب روى به دو نهادند ، كفرهء « 9 » فجرهء گرج طمع بر تمليك ولايت مستحكم كردند تا ابتدا سلطان را برانند و ملك تبريز مسلّم كنند و بعد از آن به بغداد روند و جاثليق « 10 » را بهجاى خليفه بنشانند و مساجد را كليسيا و حقّ را باطل كنند . درين تمنّى زور « 11 » و اباطيل غرور به اعتماد شوكت رجال و شكّت « 12 »
هامش
( 1 ) - بشر : گشادهرويى .
( 2 ) - انطلاق : گشادهرويى .
( 3 ) - ينبيك . . . زيبايى چهرهء او ، تو را از گشادهروئيش خبر مىدهد .
( 4 ) - سال 622 .
( 5 ) - تهانى : مباركباد گفتن .
( 6 ) - معنى عبارت : راهى را كه اتابك پيموده بود ، پيمود . ( عبارت به كنايه همبسترى و همسرى سلطان را با ملكه بيان مىكند )
( 7 ) - يعنى در هيچ سنّت و فرهنگى پسنديده نيست .
( 8 ) - كلّ . . . تحمّل هر چيز جز زن و ياد او آسان است .
( 9 ) - كفره : جمع كافر .
( 10 ) - جاثليق : قاضى و مهتر ترسايان ، حكيم مسيحى .
( 11 ) - زور : كلمهاى است عربى به معنى دروغ و باطل و شرك .
( 12 ) - شكّت : سلاح .