به حصار گرفته است . و هم آوازهء توجّه لشكر مغول به طلب سلطان دادند . سلطان از آنجا بر راه مكران برفت . از عفونت هواى مخالف مبالغ از لشكر سلطان هلاك شدند . و چون خبر وصول مواكب سلطان به براق حاجب رسيد نزلهاى بسيار پيش فرستاد و استظهار تبجّح « 1 » و استبشار نمود . چون برسيد از سلطان التماس قبول دخترى كه داشت كرد .
سلطان اجابت نمود و عقد نكاح بست . كوتوال « 2 » قلعه نيز بيرون آمد و كليد حصار پيش سلطان آورد . سلطان به حصار برآمد و كار زفاف به اتمام رسانيد . بعد از دو سه روز سلطان بر عزم شكار و مطالعهء علف خوار بر نشست . براق حاجب به علّت آنك درد پاى دارم ازو بازماند چنانك گفتهاند ع : تعارجت لا رغبة فى العرج « 3 » . در راه سلطان را از توقّف و تقاعد او و تمارض اعلام دادند . سلطان دانست كه از تخلّف او خلاف زايد و از تأخير او تا خبر باشد فساد تولّد كند . بر سبيل امتحان هم از راه يكى را از خواصّ بازگردانيد و فرمود كه : « چون عزيمت عراق به زودى مصمّم است و آن انديشه بر امور ديگر مقدّم ، براق حاجب هم اينجا به شكارگاه حاضر شود تا آن مصلحت را مشورت كرده آيد ؛ چه او در امور مجرّب و مهذّب است و به تخصيص بر كار عراق واقف . تا بر موجب مصلحت ديد او تمشيت آن مهمّ به تقديم رسد . » براق جواب داد كه : « مانع از ملازمت و موجب تخلّف از خدمت علّت درد پاى است و مصلحت آنك عزيمت عراق زودتر به اتمام رساند ؛ چه جواشير مقرّ سرير سلطنت را نشايد و مقام حشم و اتباع او را برنتابد و اين ملك را نيز از نايبى و كوتوالى از قبل سلطان گزير نباشد و از من مشفقتر و اين كار را لايقتر كسى ديگر نيست چه بندهء قديمام كه موى در خدمت سلطان « 4 » سپيد كردهام و سوابق خدمات به لواحق منضمّ شدست و اين ملك را به شمشير مستخلص كردهام و به جلادت خويش به دست آورده . » رسول را بازگردانيد و بفرمود تا دروازهها در بستند و بقايا را كه از حشم سلطان مانده بود بيرون كردند .
چون سلطان را نه جاى مقام و نه عدّت انتقام بود بر راه شيراز روان شد و به اعلام وصول خويش رسولى نزديك اتابك سعد فرستاد . او پسر خويش سلغور شاه را با پانصد سوار به خدمت او فرستاد و عذر آنك : « به نفس خويش بدان خدمت قيام نتوانستم نمود كه در سابقه مغلّظهاى « 5 » كه كفّارت آن ممكن نيست بر زفان رفته كه كسى را استقبال
هامش
( 1 ) - تبجّح : شادمانى .
( 2 ) - كوتوال : نگهبان و رئيس قلعه .
( 3 ) - تعارجت . . . خود را به لنگى مىزدم ، درحالىكه ميلى به لنگيدن نداشتم .
( 4 ) - يعنى سلطان محمّد .
( 5 ) - مغلّظه : سوگند استوار .