عرصهء جولان بر سلطان تضايق « 1 » مىگرفت . چون ديد كه كار تنگ شد از نام و ننگ با ديدهاى تر و لب خشك در گذشت . اجاش ملك كه خالزادهء « 2 » سلطان بود عنان او گرفت و او را بازپس آورد . و سلطان اولاد و اكباد « 3 » را به دلى بريان و چشمى گريان وداع كرد و به دالّت « 4 » آنك :
اذا المرء لم يحتل و قد جدّ جدّه * اضاع و قاسى امره و هو مدبر
و لكن اخو الحزم الّذى ليس نازلا * به الخطب الّا و هو للقصد مبصر
فذاك قريع الدّهر ما عاش حوّل * اذا سدّ منه منخر جاش منخر « 5 »
فرمود تا جنيبت « 6 » دركشيدند . چون بر آن سوار شد كرّتى ديگر در درياى بلا نهنگآسا جولانى كرد . و چون لشكر را بازپس نشاند و عنان برتافت ، جوشن از پشت بازانداخت و اسب را تازيانه زد . و از كنار آب تا رودخانه مقدار ده گز بود يا زيادت كه اسب در آب انداخت :
فرشت لها صدرى فزلّ عن الصّفا * به جؤجؤ عبل و متن مخصّر « 7 »
و بر مثال شير غيور از جيحون عبور كرد و به ساحل خلاص رسيد .
فخالط سهل الأرض لم يكدح الصّفا * به كدحة و الموت خزيان ينظر
چنگز خان چون حالت عبور او مشاهده كرد به كنار آب دوانيد . مغولان نيز خواستند تا خود را در آب اندازند ؛ چنگز خان ايشان را منع كرد . دست به تير بگشادند . جماعتى كه معاينه كرده بودند « 8 » حكايت گفتند كه : « از بس كشتگان « 9 » كه در آب بكشتند از رودخانه آن
هامش
( 1 ) - تضايق : تنگ شدن .
( 2 ) - خالزاده : پسر دايى .
( 3 ) - اكباد : جگرها ، جمع كبد . منظور فرزندان يا متداولا جگرگوشههاست .
( 4 ) - دالّت : جرأت ، گستاخى گونهاى كه به سبب اعتماد بر كسى يافته باشند توسّعا به معنى « به حكم آنكه » در فارسى به كار مىرود ، نگا : ج 3 ، حواشى آخر كتاب .
( 5 ) - اذا . . . هنگامى كه آدمى نينديشد ، اگر تمام كوشش خود را هم به كار گيرد ، كارش را ضايع و دچار سختى مىكند و او بدبخت است . / امّا انسان دورانديش كسى است كه كارى برايش اتفاق نمىافتد مگر اينكه او به آن كار بيناست . / چنين مردى يگانهء روزگار است و تا زنده است در گردانيدن كارها بينا و آگاه باشد ؛ اگر روزنهاى در كارش فروبسته گردد ، روزنه و راهى ديگر گشاده و باز مىشود . ( ابيات از « تأبّط شرّا » شاعر دورهء جاهلى است . )
( 6 ) - جنيبت : اسب يدك .
( 7 ) - فرشت . . . سينه خود را بر آن ( كار دشوار عبور از كوه ) نهادم و [ عسل ] لغزيد و بر سنگريزه ريخت و آن كوه را سينهء ستبر و ميان باريك بود . ( از شاعر سابق الذّكر )
( 8 ) - يعنى ديده بودند .
( 9 ) - بس كشتگان : بسيارى كشتگان . از اين عبارت معلوم مىشود كه جلال الدّين علىرغم فعلهاى مفرد مصنّف در قبل از اين ، تنها نبوده است .