جانب اشدّ است سلطان شود هركس را مقدارى و مرتبهاى معيّن باشد كه قدم از آن فراتر نتوان نهاد و مناصب در نصاب استحقاق قرار گيرد . » ،
الحجل للرّجل و التّاج المنيف لما * فوق الحجاج و عقد الدّرّ للعنق « 1 »
و چون اكثر حشم او و عوامّ و اغلب كرام به جانب سلطان مايل بودند و خواصّ عقلا كه به مرور ايّام حلو و مرّ « 2 » روزگار چشيده بودند و عذب و عذاب آن را ديده ، به خدمت او راغب شدند و بر خدمت او اقبال نمودند ، و اگرچه ميان برادران مواثيق و عهود غلاظ و شداد رفت امراى بدانديش تعبيهاى ساختند تا مغافصة به حيلت جلال الدّين را هلاك كنند . يكى از آن جماعت سلطان را از آن حالت آگاه گردانيد . چون سلطان دانست كه آن قوم را در چنين هنگامى انديشهء لجاج و عنادست نه رأى موافقت و اتّحاد در انتهاز « 3 » فرصتى متشمّر « 4 » گشت و كم تخت خوارزم و آن كاخ گرفت « 5 » و چون مردان بر راه « نسا » عازم شادياخ شد . تا چون به استو « 6 » رسيد در پشتهء شايقان با لشكر تاتار دوچار زد « 7 » . و با عدد قليل ساعتى طويل با آن قوم محاربت نمود و به حملههاى متواتر متعاقب - كه اگر در آن حالت پور زال بودى جز راه گريز نسپردى - مقاومت كرد . تا به وقتى كه روزگار چادر قيرى پوشيد :
سپهبد عنان اژدها « 8 » را سپرد * به گرد از جهان روشنائى ببرد
و در هنگام
وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ
« 9 » از ميان آن قوم خلاص يافت .
و ساعت انفصال سلطان از خوارزم خبر احتشاد « 10 » جنود به جانب ايشان شنيدند و سامان قرار نداشته بر پى سلطان پويان گشتند . و روز ديگر را هم بدان موضع با قومى كه با سلطان جلال الدّين مكاوحت « 11 » و مكافحت « 12 » كرده بودند مقابل افتادند . و آقسلطان در خدمت ارزلاق سلطان و اعيان خانان چون قوم تتار ديدند بر مثال اختران از انسلال « 13 » تيغهاى خرشيد گريزان شدند و به يك حمله جمله از كارزار روى برتافتند و دست به
هامش
( 1 ) - الحجل . . . خلخال از آن پا و تاج بلند از آن سر و گردنبند مرواريد ، براى گردن است . ( از ابو العلاى معرى )
( 2 ) - حلو و مرّ : شيرين و تلخ .
( 3 ) - انتهاز : غنيمت شمردن .
( 4 ) - متشمّر : آماده شده براى كار .
( 5 ) - كم چيزى گرفتن : ترك كردن و ناديده انگاشتن آن چيز .
( 6 ) - استو ( استوا ) : نام منطقهاى بوده در خراسان كه خبوشان ( قوچان ) شهر مركزى آن بوده است . ( مص )
( 7 ) - دو چار زدن : روبهرو شدن .
( 8 ) - اژدها : استعاره از اسب .
( 9 ) - و لات . . . و زمان گريز و خلاص نيست . ( سورهء ص 38 / 3 )
( 10 ) - احتشاد : گرد آمدن .
( 11 ) - مكاوحت : باهم جنگيدن .
( 12 ) - مكافحت : روبهرو گرديدن و جنگيدن با كسى .
( 13 ) - انسلال : بركشيده شدن و از نيام برآمدن .