تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
خيره به فسوس و به فسانه چه نهى دل * كاحوال جهان جمله فسوس « 1 » است و فسانه
و اقبال و دولت از خاندان تكشى نكسى « 2 » تمام گرفته است و كوكب سعادت در و بال ادبار روى به رجعت و انحطاط نهاده ؛ اميد تثبيت آن ممكن نه و سرّ منشور
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ
« 3 » بر جبين دولت چنگز خان و اولاد او مسطور و پيدا گشته چنانك مقصود
تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ
« 4 » بر صفحات احوال معاندان او هويدا گشته ، طىّ آن در وهم بشر مقدور نه . امّا مىخواست تا پسر چون پدر مطعون السنهء « 5 » بشر نشود و غرض سهام « 6 » ملام « 7 » بندگان بارى تعالى نگردد :
علىّ طلاب المجد من مستقرّه * و لا ذنب لى ان حاردتنى المطالب « 8 »
بدين موجبات سلطان جلال الدّين چون جواز لشكر مغول بر صوب « 9 » عراق بشنيد به منقشلاغ « 10 » رفت و اسبى كه در آن حدود يافت به اولاغ « 11 » گرفت و مبشّران به خوارزم روان كرد ؛ برادران او « ارزلاق سلطان » كه وليعهد پدر بود و « آق‌سلطان » با او به هم « 12 » . و از اعيان امرا نوح « 13 » پهلوان خال ارزلاق سلطان و كوجاىتكين و اغول حاجب و تيمور ملك با نود هزار مرد قنقلى در خوارزم بودند . و سلطنت و دست « 14 » خوارزم سلطان محمّد سبب تربيت تركان خاتون بر ارزلاق سلطان كه بس كودك بود و در دانش و آموز نه زيرك مقرّر كرده بود . به وقت وصول سلاطين آراء و اهواء مختلف شد . هركس به جانبى ديگر مايل گشتند و سبب ضعف و عجز ارزلاق سلطان و ناسازگارى اركان هر محكومى حاكمى و هر مظلومى ظالمى شد و بعضى از امرا كه به قوّت و شوكت غالب بودند و بر مركب جهل و حماقت راكب بر آن بودند كه : « ازيشان كارى آيد و اگر سلطان جلال الدّين كه ركن اقوى و
هامش
( 1 ) - فسوس : بازى ، مسخره . ( 2 ) - نكس : بازگشت . ( 3 ) - تؤتى . . . حكومت را به هركه خواهى مىدهى . ( جزئى است از آيه 26 سورهء آل عمران ) ( 4 ) - تنزع . . . حكومت را از هركه خواهى بازمىگيرى . ( جزئى ديگر از همان آيه و همان سوره ) ( 5 ) - مطعون السنه : سرزنش‌شدهء زبان‌ها . ( 6 ) - سهام : تيرها ، جمع سهم . ( 7 ) - ملام : ملامت‌ها . ( 8 ) - علىّ . . . بر من است كه بزرگى را از جايگاهش بجويم و اگر مطلوب به دست نيايد ، مرا گناهى نيست . ( ظاهرا از ابو بكر خوارزمى است ) ( 9 ) - صوب : قصد و آهنگ . ( 10 ) - منقشلاغ : شهرى بوده است در آخر حدود خوارزم ، نزديك درياى خزر . ( 11 ) - اولاغ : چاپار ، اسب ، پيك . ( 12 ) - يعنى ارزلاق سلطان و آق‌سلطان با سلطان جلال الدّين باهم بودند چنان كه صريح نسوى است . ( مص ) ( 13 ) - تصحيح اين كلمه در متن مرحوم قزوينى ممكن نشده است . ( 14 ) - دست : قدرت ، مسند .