تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
خليفه در خفيه به خانان قراختاى به دفع سلطان محمّد پيغام‌ها مىداد و به سلاطين غور به كرّات مراسلات و مكاتبات مىفرستاد . و آن اسرار در آن وقت ظاهر گشت كه سلطان به غزنين رفت و خزاين ايشان را تفتيش مىكردند . مكاتبات خليفه مشتمل بر اغرا « 1 » و تحريض او بر سلطان و استمداد به لشكر ختاى از خزانهء او بيرون مىآمد . و سلطان آن سرّ اظهار نكرد و آن مناشير را به حجّت نگاه مىداشت . و جلال الدّين حسن كه از راه مصلحت اسلام را شعار خود ساخته بود و خليفه آن را قبول كرده مىخواست تا اشاعت اسلام خود كند . سبيل « 2 » حجّ روان كرد . خليفه بفرمود تا علم او را در پيش علم سلطان محمّد بردند . آن خبر چون به سلطان رسيد سخت متأثّر شد و كوفته خاطر گشت . و خليفه ازو التماس جمعى فدائيان كرده بود . جلال الدّين جمعى را به خدمت او فرستاده و فرموده بود كه : « هرچه او گويد از آن عدول ننمايند . » خليفه را با امير مكّه وحشتى افتاده بود . جماعتى را ازيشان بفرستاد تا او را كارد زنند . فدائيان غلط كردند و به عوض امير مكّه برادر او را كارد زدند و بكشتند و آن حركت منكر در روز عرفه در دشت عرفات بود . و هم از آن فدائيان جمعى را بفرستاد تا اغلمش را در عراق كارد زدند و بكشتند . و اغلمش را سلطان نزديك اتابك اوزبك فرستاده بود و اغلمش خويش را بنده و بركشيدهء سلطان مىدانست . اين اسباب ظاهر با اسباب ديگر اضافت شد و سلطان مرتبت و درجت خود را از مرتبه و درجهء آل بويه و سلاطين سلجوقى كمتر نمىدانست ؛ بلك اميرى از امراى خود در موازات آل بويه مىداشت و مقدار و منزلت خود را از سلاطين سلجوقى برتر مىپنداشت . و ملك بغداد چندانك در تصرّف خليفه بود در حكم ايشان بودست . و خلفاى آن زمان چون طايع و مستر شد و غير ايشان محكوم حكم و متابع امر و نهى ايشان بودند و كيفيّت اين حال در ذكر هريك در تواريخ مسطورست ؛ چون مطالعه رود از آنجا معلوم گردد . مىخواست تا بهانه‌اى سازد كه بدان از وقيعت « 3 » بنى آدم و ملوك اطراف خويش را معذور كند تا نگويند : « سلطانى كه متقلّد « 4 » اسلام باشد بر هوس ملك قصد امامى كرد [ كه ] ركن اسلام به بيعت او تمام شود و ايمان خود را بر باد داد . » قال رسول اللّه
هامش
( 1 ) - اغراء : آزمند گردانيدن . ( 2 ) - سبيل : قافله‌اى از حجّ با جميع لوازم و ما يحتاج ايشان كه فى سبيل اللّه داده مىشد . ( 3 ) - وقيعت : بدگويى . ( 4 ) - متقلّد : كسى كه كارى را بر گردن خود مىگيرد .