تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
اى بر لب بحر تشنه با خاك شده * وى بر سر گنج از گدائى مرده
و او را در آن وقت هم در آن جزيره دفن كردند . و بعد از آن سلطان جلال الدّين فرمود تا عظام رفات « 1 » او را با قلعهء اردهين « 2 » آوردند و از فضلا يكى راست در آن حالت :
اى شاه ترا ز چشم بد اين افتاد * رفتىّ و بسى شكست در دين افتاد اى بر كُلَه سلطنتت گردون تَرْك * تنگىّ قباى ملكت از چين افتاد « 3 »
ازين واقعه اسلام دل‌شكسته « 4 » و دست بسته شد و ازين حادثه كه از ديدهء سنگ خاره خون مىچكانيد دل‌هاى مؤمنان پريشان و خسته :
از سنگ گريه بين و مگو كان ترشّح است * وز كوه ناله خواه و مپندار كان صداست « 5 »
در هر كلبه‌اى گريه‌اى « 6 » و در هر كنجى ازين حالت بر دل خلقان رنجى . نوحه كنان و موىكنان به زفير « 7 » و عويل « 8 » و ناله مىگفتند و مىسرائيد :
اين سلطان بلاد المسلمينا * اين برهان امير المؤمنينا اين من كان كحدّ السّيف بأسا * اين من كان كقدّ الرّمح لينا انّ ذاك الخطب قد اوردنا * غمرات ما نراها ينجلينا « 9 »
ترك التزام شيوهء ارباب تعسّف « 10 » و اجتناب از سلوك جادّهء تكلّف واجبست ع : به معنى گرا تا كى از بوى و رنگ ؟ ازين نمط برين قدر اقتصار كرد :
چه كنى سرگذشت طرّارى * سرگذشت از اجل شنو بارى
هامش
( 1 ) - عظام رفات : استخوان‌هاى ريزه و شكسته . ( 2 ) - اردهين : يا « اردهن » قلعهء محكمى بوده از اعمال رىّ از ناحيهء دماوند بين دماوند و مازندران به مسافت سه روز از رىّ ( ياقوت ) . نسوى كه خود شخصا نويسندهء فرمانى بود كه سلطان جلال الدّين در باب انتقال استخوان‌هاى خوارزمشاه به ملوك مازندران فرستاد گويد ( ص 192 - 193 ) كه بعد از كشته شدن سلطان جلال الدّين مغول عظام رفات محمّد خوارزمشاه را از قلعهء اردهن به درآورده به نزد خاقان ( اوكتاىقاآن ) فرستادند و او آن‌ها را بسوخت . ( 3 ) - معنى مصراع : قباى سلطنت بر قامت تو به سبب حملهء مغول از جانب چين تنگ شد . ( 4 ) - دل‌شكسته : دچار ضعف روحيه . ( 5 ) - صدا : پژواك . ( 6 ) - در نسخهء ه آمده « كربه‌اى » به معنى اندوهى كه تنگى نفس و خفگى دارد و شايد همين درست باشد به قرينهء جناس با كلبه‌اى ( مص ) . ( 7 ) - زفير : ناله ، آواز . ( 8 ) - عويل : بلندى آواز در گريه و فرياد . ( 9 ) - اين . . . سلطان سرزمين‌هاى مسلمين كجاست ؟ برهان امير المؤمنين كجاست ؟ / آنكه از نظر سختى و برندگى چون تيغهء شمشير بود و از نظر نرمى چون پوست نرم غلاف نيزه ، كجاست ؟ / همانا اين امر خطير ( غم فراق او ) دشوارىهايى بر ما وارد كرد كه نمىبينيم و گمان نمىكنيم از ما بر طرف گردد . ( 10 ) - تعسّف : بيراهه رفتن ، گمراهى .