تا بگويد به عاقل و كر و كور * به كه دادم ز كستدم « 1 » زر و زور
خسروان را چگونه بستم دست * قصرها را چگونه كردم پست
تا بگويد كه گرد نان را من * چون شكستم به سرورى گردن
تا چو بشنيدى ، از غرور مهى « 2 » * دل برين عمر بىوفا ننهى
ازين حكايت مرد بينا بداند كه عاقبت و فرجام دنيا اينست . مكّارهايست اندر خشم ؛ سياهكارهاى سپيد چشم ؛ مواصلت او سر رشتهء مفاصلت و معاشرت او سرشته با معاسرت « 3 » ؛ گندمنماى جوفروش است ؛ زهرى عسل نوش « 4 » ؛ عجوزهاى در جلوهء حسنائى پرنيان پوش ؛ طالبان در عقب او مدهوش ؛ قرين صدهزار ناله و خروش :
مشعبد جهانيست فرتوت سر * كند كارْ ديگر نمايد دگر
بخواند به مهر و براند به كين * همه كار او جاودان همچنين
ندانى كه خواند كجا خواندت * ندانى كه راند كجا راندت
نه اوّل به كام تو بود آمدن * نه آخر به كام تو باشد شدن
ميان دو ناكامى اندر جهان * به كام دلى زيستن چون توان
تيز نظر بايد بود تا بداند كه لذّت قصوى « 5 » و انس اعلى آنها راست كه بر وى استدلال افعال و حركات نامتناسب او مىكنند « 6 » و او را پشت پاى « لا مساس « 7 » » زدهاند و پهلو از ايناس « 8 » و ابساس « 9 » او تهى كرده و سود و زيان او متساوى دانسته و دست حرص ازين بنياد ناپايدار مشحون از سگ و مردار به آب قناعت شسته :
فما هى الّا جيفة مستحيلة * عليها كلاب همّهنّ اجتذابها « 10 »
امر و نهى زمانه خوابى دان * تو شرابش همه سرابى دان
هامش
( 1 ) - يعنى ز كه ستدم .
( 2 ) - مهى : بزرگ بودن .
( 3 ) - معاسرت : زشت خويى كردن ، بر هم دشوارى نمودن .
( 4 ) - يعنى با نوش عسل .
( 5 ) - قصوى : غايت دورى .
( 6 ) - معنى عبارت : لذّت از آن كسانى است كه جهان را با كردار ناپسندش مىشناسند .
( 7 ) - لا مساس : مأخوذ است از آيه 98 سورهء طه ( 20 ) از خطاب نفرينآميز موسى عليه السّلام به سامرى كه امّت خود را به گوسالهپرستى برانگيخت - مساس به معنى مالش است . معنى لا مساس « از ما دور شو » است .
( 8 ) - ايناس : انس دادن .
( 9 ) - ابساس : بس بس گفتن در هنگام دوشيدن شير به خاطر انس با ناقه . ( اشاره به مثل الايناس قبل الإبساس ؛ يعنى « اوّل بايد كه انس داده شود بعد تكليف »
( 10 ) - فما . . . پس آن چيز ( دنيا ) جز مردارى گنديده و استحاله شده كه بر فراز آن سگهايى مىكوشند آن را به سوى خود بكشند ، نيست .