بىمعرفتى دست به تير بگشادند . بارگير « 1 » او را چند زخم سخت زدند ؛ از پاى نيفتاد و سلطان را به تكپاى از غرقاب هلاكت بيرون برد تا به قارون رسيد . يك روز آنجا مقام كرد و اسبى چند از امرا بستد و از آنجا به شيب « 2 » آمد و قلاوز « 3 » با خود ببرد و به توجّه به جانب بغداد توريه « 4 » كرد . و همان ساعت لشكر مغول برسيدند بر ظنّ آنك سلطان در قلعه است . جنگى عظيم كردند تا چندانك يقين دانستند كه سلطان رفته است بر عقب او برفتند . در راه بر قلاوزان كه سلطان بازگردانيده بود افتادند . عزيمت سلطان را به جانب بغداد و توجّه بدانجا تقرير كردند . بر پى او روان شدند . سلطان خود از راه بازگشته بود و عنان به جانب قلعهء سرجاهان « 5 » تافته . مغولان چون پى او نديدند دانستند كه گم كرده است « 6 » . قلاوزان را بكشتند و بازگشت .
و سلطان هفت روز در قلعهء سرجاهان بود و از آنجا بر راه گيلان زد . صعلوك اميرى بود از امراى گيلان . به خدمت استقبال كرد و تقبّلها نمود و بر اقامت او ترغيب كرد . و سلطان بعد از هفت روز روان شد و به ولايت اسپيدار رسيد . خزانهاى كه با او مانده بود آنجا تلف شد . از آنجا به ناحيت دابويى آمد از اعمال آمل . و امراى مازندران خدمات تقديم كردند . هركجا يك روز مقام كردى مغول به سر او رسيدى . و حرم او نيز از خوارزم رسيده بودند و به قلاع رفته . سلطان جمعى را از امراى مازندران كه محلّ اعتماد و محرم اسرار بودند طلب فرمود و با ايشان در استيمان به حصنى كه روزى چند از آن جماعت ايمن تواند بود مشورت كرد . مصلحت وقت در آن شناختند كه با يكى از جزاير بحر آبسكون « 7 » پناهد . با جزيرهاى رفت . يكچندى آنجا مقام ساخت . چون خبر اقامت او در آن جزيره فايض و شايع گشت احتياط را به جزيرهاى ديگر تحويل فرمود و انتقال كرد . حركت او مقارن وصول جماعتى افتاد از جملهء مغولان كه يمه نوين ايشان را از رىّ
هامش
( 1 ) - بارگير : اسب .
( 2 ) - به شيب آمدن : اين تركيب در اين تاريخ به معنى بيرون آمدن از جايى ( مثل قلعه ) استعمال شده نه به معنى به پائين آمدن .
( 3 ) - قلاوز : مقدّمه لشكر و راهبر .
( 4 ) - توريه : پوشيدن حقيقت ، پنهانكارى .
( 5 ) - سرجاهان : يا سرجهان قلعهء محكمى بوده بر كوهى كه محاذى طارمين است بر پنج فرسنگى سلطانيّه به جانب شرق مشرف بر جلگهء قزوين و زنجان و ابهر و كمابيش پنجاه پاره ديه از توابع آن بوده و امّالقراى آنجا را مغول صاينقلعه مىخوانند ( ياقوت و نزهة القلوب ) .
( 6 ) - يعنى گم كردهاند [ پى او را ] .
( 7 ) - بحر آبسكون : درياى آبسكون يا درياى خزر . جزيرهء آبسكون در دهانهء رودخانه گرگان و در سه روز فاصله از شهر قديم جرجان و امروز گويا ديگر اثرى از آن باقى نيست ( نقل از حاشيه ص 40 تاريخ مغول تأليف عباس اقبال ) .