تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
نباشيم . امتثال امر سلطان واجب است و اسعاف « 1 » ملتمسات ارباب حوايج لازم . » درين گفت و شنيد بودند كه مبشّر احزان يعنى يزك پنجاب در رسيد مخبر بدانك لشكر مغول مقدّم ايشان يمه نوين و سبتاى بهادر از آب گذشتند . خاك غم بر سر سلطان ريخته شد و آتش انديشه در سينهء او افروخته و باد دولت فرونشسته :
فبتّ كأنّى ساورتنى ضئيلة * من الرّقش فى انيابها السّمّ ناقع « 2 »
چون هر جرعه‌اى كه در جام خوشدلى بود نوش كرده بود نيش خمار را در عقب آن توقّع بايد داشت ع : تا درد همان خورد كه صافى خوردست :
ما كان ذاك العيش الّا سكرة * رحلت لذاذتها و حلّ خمارها « 3 » برفت از سرم انديشهء مى و معشوق * بشد ز خاطرم آواز بربط و طنبور
و هر لذّتى را بدل اندوهى پيش آمد و هر گلى را خارى عوض گشت :
غم يار و نديم درد و مطرب ناله * مى خون جگر مردم چشمم ساقيست
و سبب آنك هيچ چاره نبود سنّت فرار انبيا بر فريضهء خدا
وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ
« 4 » تقديم كرد . و چون ساقى قضا كاسات صبر طعم « مرّ المذاق غموم « 5 » » بر عموم مالامال متواتر و متوالى گردانيده بود ، و به ناكامى آن حبّ تلخ را از سر حبّى صادق تجرّع مىبايست نمود و مغنّيان هموم « 6 » اين قول « 7 » را در پردهء احزان حسينى بر آهنگ تيزى « 8 » مخالف راست كرده « 9 » كه :
يا ساقى الهمّ ان دارت علىّ فلا * تمزج فانّى بدمعى مازج كاسى و يا فتى الحىّ ان غنّيت لى طربا * فغنّ وا حزنا من حرّ انفاسى « 10 »
هامش
( 1 ) - اسعاف : برآوردن حاجت . ( 2 ) - فبتّ . . . شب را سپرى كردم درحالىكه گويى مارى لاغر با نيش‌هاى زهرآلود و كشنده به من حمله كرده بود . ( از نابغهء ذبيانى است ) ( 3 ) - ما . . . اين زندگى چيزى جز مستيى كه لذّت آن گذشته و سردردش فرا رسيده باشد نيست . ( از سرى الرّقّاء موصلى است ) ( 4 ) - و . . . و در راه خدا با مال‌ها و جان‌هاى خود جهاد كنيد . ( البراءة / 41 ) ( 5 ) - مرّ . . . تلخ‌كامى غم‌ها . « صبر طعم » يك كلمه مركب و واحد است . ( 6 ) - هموم : غم‌ها ، جمع همّ . ( 7 ) - قول : آواز ، آهنگ ، ترانه . ( 8 ) - تيزى : از آهنگ‌هاى موسيقى . ( 9 ) - كلمات « مغنّيان » ، « قول » ، « پرده » ، « حسينى » ، « آهنگ » ، « تيزى » و « مخالف » از اصطلاحات موسيقى و در اين صنعت مراعات النظير ايجاد نموده‌اند . ( 10 ) - يا . . . اى ساقى غم و اندوه ! هرگاه نوبت من رسيد ، [ شراب غمم را به چيزى ] مياميز ، زيرا من جام خود را با اشك آميخته‌ام . / و اى جوان قبيله ! اگر براى من از سر شادمانى مىخوانى ، پس بخوان ؛ سوزش درونى من چه حزن‌آور است !