گوئى اين رباعى از زفان او گفتهاند :
چون گل بشكفت ساعتى برخيزيم * وز شادى مى ز دست غم بگريزيم
باشد كه بهار ديگر اى هم نفسان * گل مىريزد به خاك و ما مى ريزيم
برين موجبات بر مداومت اقداح مدام « 1 » توفّر « 2 » مىنمود و از قداح « 3 » ملام « 4 » توقّى نمىكرد « 5 » . و اصحاب لهو و طرب و ارباب نشاط و عشرت در خدمت او جمع شدند و نديم و مشير او گشتند و جز از معاشرت كارى نمىشناخت و از ترتيب زيور زنان با تربيت مردان نمىپرداخت و از وضع حلل حلايل « 6 » با رفع خلل جلايل « 7 » نمىرسيد .
و در آن وقت وزير نيشابور بعد از خواجه شرف الملك ، مجير الملك كافى الدّين عمر رخّى بود - رحمهما اللّه تعالى - نفسى شريف و طبعى لطيف داشت . سيّد سراج الدّين راست وقتى كه او را در مسند وزارت نشاندند :
قالوا وزيركم فاستبشروا عمر ال * كافى من الرّخّ قلت الفوز بالظّفر
فالرّخّ ما ان ترى فى سيره عوجا * و العدل ما زال منسوبا الى عمر « 8 »
و چون سلطان در نشابور حاضر بود و از اطراف اصناف خلايق از قوّاد و اصحاب حاجات روى به خدمت او نهادند و مهمّات و مصالح ايشان را كسى كفايت نمىكرد و متحيّر و پريشان مىگشتند ، روزى به جمعيّت بر در سراى مجير الملك جمع شدند و غلبه و آواز برداشتند و تشنيع آغاز نهادند . بيرون آمد و روى بديشان آورد كه : « سخن شما عين صدقست و شكايت بر حقّ ؛ امّا من نيز به نزديك خداوندان حصافت « 9 » معذورم .
از كار مصلحت قوّادگى « 10 » با مصلحت قوّاد « 11 » كه روى كاراند « 12 » نمىپردازم و از ترتيب ارزاق خرايد « 13 » با تهذيب اوراق جرايد نمىرسم . چند روزست تا سلطان اشارت فرمودست كه چندين پيرايه از جهت مطاربه « 14 » معدّ كنيم و به هيچ كارى ديگر مشغول
هامش
( 1 ) - مدام : شراب .
( 2 ) - توفّر : حق چيزى يا كسى را كامل دادن .
( 3 ) - قداح : تيرها ، جمع قدح .
( 4 ) - ملام : ملامتها .
( 5 ) - توقّى نمىكرد : پرهيز نمىكرد .
( 6 ) - حلل حلايل : « حلل » جمع حلّه به معنى جامة نو و برد يمانى است و « حلايل » جمع حليله به معنى همسر و زوجه .
( 7 ) - خلل جلايل : مشكلات و معضلات بزرگ .
( 8 ) - قالوا . . . گفتند وزير شما عمر ، از « رخ » كفايت مىكند ، پس شادمان باشيد . گفتم پس اين خود دستيابى به پيروزى است . / پس در حركت رخ كجى نمىبينى و عدل همواره به عمر منسوب است . ( در شعر صنعت ايهام به كار رفته است ) .
( 9 ) - حصافت : استوارى خرد .
( 10 ) - قوّادگى : ديّوثى ، زن جلبى .
( 11 ) - قوّاد : اميران لشكر ، جمع قائد .
( 12 ) - روى كار : سرآمد ، زبدهء هر چيز .
( 13 ) - خرايد : زنان دوشيزه ، جمع خريده .
( 14 ) - مطاربه : مطربان .