كابوس عجز و ضعف مستولى و طاووس ملك شكار جغدان بلا گشت و شاه كاووس در دست سپاه ديوان محنت و غم مقيّد ماند . دل را بر قضاى مبرم « 1 » خوش كرد و به عجز و قصور تن در داد و سر به بخت بد بازنهاد و رضينا بقضاء اللّه « 2 » را كار بست :
هلّا سعوا سعى الكرام فأدركوا * او سلّموا لمواقع الأقدار « 3 »
و منجّمان نيز گفتند كه : « سعود از اوتاد درجات طالع و عاشر ساقط و نحوس ناظرست . چندانك اين تسيير درجات مظلمه بگذرد احتياط را بر هيچ كارى كه مقابلهء خصمان باشد اقدام نتواند نمود « 4 » . » اين علّت اضافت خلل كار او شد و عزم آن كرد كه عنان برتابد و به جانب ديگر شتابد . بيشتر لشكرها در بلاد ماوراءالنّهر و تركستان بگذاشت و از آن جملت صد و ده هزار در سمرقند و فرمود تا دز آن را عمارت كنند . از خندق گوشهاى به آب رسانيدند . سلطان روز حركت بر آن بگذشت . فرمود : « لشكرى كه قصد ما دارد اگر هركسى تازيانهء خويش درينجا اندازد انباشته شود « 5 » . » لشكر و رعيّت را ازين سخن دلشكسته شد « 6 » . و سلطان از آنجا بر راه نخشب روان شد و به هركجا مىرسيد وصيّت مىكرد كه : « چارهء كار خود سازيد و مهرب « 7 » و ملجأ به دست آريد كه مقاومت با لشكر مغول به دست اين قوم ممكن نيست . » و كس فرستاد تا حرمهاى او از خوارزم بر راه مازندران روان شود . و هر روز تشويش و بشوليدگى « 8 » و توزّع ضمير « 9 » و دلتنگى زيادت مىشد و با هركس از اركان حضرت مشاورت مىكرد كه درمان اين درد به چه ممكن شود و چارهء اين كار به چه نوع ميسّر گردد ع : و هل يصلح العطّار ما افسد الدّهر « 10 » . و چون بر تواتر اخبار موحش مىرسيد و اختلال احوال زيادت مىشد :
هر روز فلك حادثهء نو زايد * كانديشه به جهد مثل آن ننمايد
روشنتر از آفتابرايى بايد * تا مشكل اين زمانه را بگشايد
هامش
( 1 ) - مبرم : محكم و تغييرناپذير .
( 2 ) - رضينا . . . به حكم و قضاى الهى خرسند شديم .
( 3 ) - هلّا . . . چرا مانند بزرگواران نكوشد ، تا يا [ مراد و مقصود خود را ] دريابند ، يا تسليم سرنوشتها شوند ؟
( از ابو الحسن التهامى ) .
( 4 ) - معنى عبارات : ستارهشناسان نيز گفتند : نيكبختىها از مركز سعادت به سوى بدشگونى سرازير است .
تا اين سير تاريك به پايان نيامده است ، براى احتياط با دشمنان نمىتوان روياروى شد .
( 5 ) - يعنى سپاه دشمن آنقدر زيادند كه اگر هركدام تازيانه خود را در اينجا بيندازند ، اين خندق پر خواهد شد .
( 6 ) - دلشكسته شدن : به معنى ضعف روحيه است و نه معنى متداول آن .
( 7 ) - مهرب : گريزگاه .
( 8 ) - بشوليدگى : پريشانى .
( 9 ) - توزّع ضمير : پريشان خاطرى .
( 10 ) - و هل . . . آيا چيزى را كه روزگار فاسد كرده است ، عطّار اصلاح مىكند ؟