و يكچندى نيز در سمرقند از سر نخوت بل از روى غفلت و تقلّب بخت و دولت چون زهره بساط نشاط گسترده بود و ملازمت مى « درغمى « 1 » » كرده و خيمهء مراد در صحراى بىغمى زده و از نوير « 2 » و زير و بم چنگ از زفان سلطان اين معنى به گوش جان عقل مىرسيد كه :
صحراى دلم گرفت خون اى ساقى * و آورد دل از جهان جنون اى ساقى
بىپرده شراب ده كه كس آگه نيست * كز پرده چه آيدش برون اى ساقى
و در اثناى اين ، آوازهء [ گريختن ] توق تغان از لشكر مغول به جانب قراقم كه موضع اقامت قنقليان بود بشنيد . از سمرقند بر عزيمت تتّبع ايشان بر راه بخارا به جانب جند رفت و خبر يافت كه امرا و لشكر بزرگ از جملهء « 3 » چنگز خان بر عقب ايشانند . احتياط را باز به سمرقند آمد و لشكرى كه باقى مانده بود برداشت و با گروهى انبوه با فر و شكوه به جند آمد و مىپنداشت كه به يك تير دو نخچير خواهد انداخت و ندانست كه من طلب الكلّ فاته الكلّ « 4 » . و پى ايشان گرفت . در ميان دو رودخانهء قيلى و قيمج به معركه رسيد .
كشتگان بىاندازه و خونهاى تازه ديد . در ميان افكندگان مجروحى يافتند و ازو استكشاف حال كردند . چون بدانستند كه لشكر مغول غالب بوده است و همين روز ازين مقام روان شده سلطان بىرويّتى « 5 » روى در راه نهاد و بر پى ايشان پويان شد ؛ تا روز ديگر كه طلايع صباح تيغهاى درفشان را از نيام افق شرقى طلوع داد و سوداى سياه از دماغ سپاه شب بيرون برد سلطان بديشان رسيد و كار حرب را بسيجيد . لشكر مغول در دامن جنگ چنگ نمىزدند و آهنگ كشيده مىداشتند و مىگفتند : « ما را از چنگز خان اجازت محاربت تو نيست ؛ ما به مصلحتى ديگر آمدهايم و كارى ديگر را آماده گشته و شكارى كه از دام ما جسته مىجسته :
مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن
مكن شهريارا دل ما نژند * مياور به جان من و خود گزند
امّا اگر سلطان ابتدا كند و دست به محاربت يازد ناچار روى نتوان تافت و پاى دربايد
هامش
( 1 ) - درغم : نام موضعى از محالّ سمرقند كه شراب آنجا مشهور است .
( 2 ) - نوير : در نسخهء ج « زفير » آمده است كه به معنى ناله مىباشد و مناسب به نظر مىرسد .
( 3 ) - از جملهء كسى بودن : از متعلّقان كسى بودن .
( 4 ) - من . . . آنكس كه همه را طلب كرد همه را از دست داد .
( 5 ) - رويّت : فكر و انديشه .