تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
و لشكر مغول به عدد هر مردى آتشى افروختند و درحال بر بادپايان « 1 » روان شدند و خاك در چشم روزگار كردند « 2 » . و سلطان هم آنجا كه نزول كرده بود چندان توقّف نمود كه :
صبح صادق چو در جهان بدميد * گل صدبرگ آسمان بدميد زنگى شب به جادوئى گوئى * شعلهء آتش از دهان بدميد
منزل آن جماعت را خالى يافت . حالى بر فور بىفوز با سمرقند مراجعت كرد . و تردّد و تحيّر به احوال او راه يافته بود و انقسام باطن « 3 » او ظاهر او را مشوّش كرده . و چون قوّت و شوكت آن جماعت را با خويش مىانديشيد و استثارت « 4 » فتنى كه پيش ازين صادر شدست و مىدانست كه به زور اين بلا را به خود كشيده است ، پريشانى و ضجرت « 5 » بر احوال او استيلا مىيافت و پشيمانى در اقوال او پيدا مىشد ؛ چه آن جماعت از دريا نهرى و از اقليمى شهرى و از سرى شعرى « 6 » بودند . و دست بردى « 7 » تمام بديد و چاشنى بچشيد . هرگاه بحار فتن در موج آيد و بادهاى مختلف محن حركت كند كشتى امان به ساحل نجات نتواند رسيد و طوفان بلا عامّ شود . به غلبهء ظنّ و وهم ابواب رأى راست برو بسته شد و دلش از جفاى گنبد گردان خسته و فشل « 8 » و رعب غالب و خواب و قرار ذاهب گشت ع : و النّجح يتلف بين العجز و الضّجر « 9 » ، و چون به طمع خام آتش فتنه را به عرض « 10 » خويش كشيده بود و ديگ بلا را در جوش آورده :
بالحرص فوّتنى دهرى فوائده * فكلّما زدت حرصا زاد تفويتا حبل المنى مثل حبل الشّمس متّصلا * يرى و ان كان عند اللّمس مبتوتا « 11 »
جاسوس نام و ننگ « 12 » ملّت « 13 » و ملك رسوا شد و ناموس بأس « 14 » و سياست پيدا ، تا
هامش
( 1 ) - باد پايان : اسبان . ( 2 ) - مصنّف در اينجا مطابق معمول خواسته با كلمات آب و آتش و باد و خاك تناسب ايجاد كند . ( 3 ) - انقسام باطن : پريشان حالى . ( 4 ) - استثارت : برانگيختن . ( 5 ) - ضجرت : تنگدلى . ( 6 ) - شعر : موى . ( 7 ) - دست برد : ضرب شست . ( 8 ) - فشل : سستى . ( 9 ) - و . . . پيروزى بين ناتوانى و دلتنگى تلف مىشود . ( 10 ) - عرض : جانب . ( 11 ) - بالحرص . . . روزگار مرا به خاطر حرصم از فوايدش محروم كرد . پس هرچه بر حرص افزودم ، محروميّت بيشتر شد . / رشته آرزو همانند شعاع آفتاب پيوسته به نظر مىرسد ، هرچند كه در هنگام لمس كردن ، بريده بريده باشد . ( 12 ) - نام و ننگ : آبرو . اين تركيب از معدود تركيبات مثبتى است كه از تركيب يك كلمه مثبت و يك كلمه منفى به وجود آمده و معنى مثبت غالب شده است . يك مورد شبيه اين در لرى ياسوج وجود دارد : « پاك پلشت » كه مجموعا معنى پاكيزه مىدهد . ( 13 ) - ملّت : مذهب ، دين . ( 14 ) - بأس : دليرى ، توانايى ، سختى .