تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
آمد . پدر و پسر يكديگر را كارد زدند و اتابك سعد پسر را بگرفت و به قرارى كه داده بود و شرطى كه كرده وفا نمود . و هم در آن وقت اتابك اوزبك نيز هم سوداى ملك عراق پخته بود و آذربايجان ، به همدان آمده . مواكب سلطان چون به همدان رسيدند اتابك اوزبك منهزم شد . و خواستند تا بر عقب او بروند ؛ سلطان فرمود : « در يك سال دو پادشاه را گرفتن فال نباشد او را راه دهند تا برود . » اتابك اوزبك به سلامت به آذربيجان رسيد و سكّه و خطبه به نام سلطان كرد و رسولان با تحف و هدايا به خدمت سلطان فرستاد . و سلطان از همدان متوجّه بغداد شد . چون به اسدآباد رسيد هنگام فصل خريف « 1 » بود . يزك دى ترك تازى كرد و از تير باران برف شمشيربازى . در آن شب روز فزع اكبر « 2 » مشاهده نمودند و از اسنّهء « 3 » سرما و باد كه هيچ جوشن دافع آن نتوانست بود اهوال « 4 » زمهرير « 5 » معاينه ديدند . مردم بسيار در زير آن سپرى شدند « 6 » و از چهارپاى خود اثرى نماند و در دست عزيمت حسرت و ندامت باقى ماند
وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً
« 7 » :
حذار لهم من سخطة اللّه انّها * يشاه بها حرّ الوجوه و يمسخ « 8 »
و اين چشم زخمى بود بر چهرهء اقبال و خدشه‌اى بر صفحات احوال او و از آن وقت باز دواعى « 9 » ادبار تجاوب « 10 » نمود و قوافل حرمان و خذلان تناوب كرد :
نه مرد عشق تو بودم من اين‌قدر دانم * ولى به ديده فرومىهلد قضا پرده « 11 »
و چون اين ضعف و وهن به حال او راه يافت و معجزهء دين محمّدى دست او برتافت :
برتافتست بخت مرا روزگار دست « 12 » * زانم نمىرسد به سر زلف يار دست
به ضرورت پاى از آن انديشه بازكشيد و روزى چند در عراق توقّف نمود ؛ چندانك مرمّت احوال حشم و خدم كرد و كار آن ملك را از شوايب كدورات صافى گردانيد .
هامش
( 1 ) - خريف : پائيز . ( 2 ) - فزع اكبر : هراس بزرگ ، كنايه از قيامت . ( 3 ) - اسنّه : سرنيزه‌ها ، جمع سنان . ( 4 ) - اهوال : ترس‌ها ، جمع هول . ( 5 ) - زمهرير : سختى سرما . ( 6 ) - سپرى شدن : مردن . ( 7 ) - و للّه . . . و از آن خداست لشكريان آسمان و زمين و خدا دانا و حكيم است . ( فتح 48 / 4 ) ( 8 ) - حذار . . . زينهارشان باد از خشم خدا ، همانا چهره‌هاى آزاد به وسيلهء خشم الهى زشت شده و دگرگون مىشوند . ( 9 ) - دواعى : اسباب ، جمع داعيه . ( 10 ) - تجاوب : يكديگر را جواب دادن . ( 11 ) - معنى بيت : من خود مىدانم كه مرد عشق تو نيستم ، ولى چه كنم كه قضا پردهء غفلت بر چشم دلم فرومىگذارد . ( 12 ) - دست كسى را برتافتن : كنايه از شكست دادن حريف هنگام پنجه در پنجه افكندن و مبارزه .