كس كى ايل مىشود ، و هركس كى ايل نشود ( ور
b
32 ) ، ديههاى ديگر كه مستخلص شده بود ( ور
b
20 ) ، هركس كه به انقياد پيش آمد ( ور
b
9 ) ، لشكرها كى در زوايا مانده باشند ( ور
b
84 ) و نحو ذلك . و ما در طبع تعميما للقاعده مطلقا اين كلمه را « كه » مىنويسيم به رسم حاليّه .
4 - باء حرف اضافت فارسى را هرگز منفصل از ما بعد يعنى « به » ننوشته است بل هميشه آن را به كلمهء ما بعد كائنا ما كان متّصل نوشته است چون : بدست ، بروز ، باصفهان ، نه به دست ، به روز ، به اصفهان ، و اين املا مطلقا در طبع محفوظ است « 1 » .
5 - الف « است » را وقتى كه به كلمات مختومه به حروف د ، ذ ، ر ، ز ، و ، آ ( يعنى به حروف لازمة الانفصال از ما بعد در كتابت ) متّصل باشد تقريبا بلا استثنا در كتابت حذف مىكند چون : مردست ، مأخوذست ، تيرست ، بازست ، آرزوست ، زيباست ، و در باقى موارد على السّواء گاه حذف مىكند و گاه اثبات چون : پنهانست و پنهان است ، و اين املا در طبع محفوظ است .
6 - در اضافه يا وصف كلمات مختومه به الف خواه الف مقصوره خواه الف ممدوده خواه كلمات عربى خواه كلمات فارسى كه اكنون معمولا كسرهء اضافت يا توصيف را بر يائى ظاهر كنند بعد از الف چون : علماى اسلام ، عصاى چوبين ، خانهاى شهر ، در اين نسخه چهار طريقه معمول است اوّل ، اظهار كسرهء اضافت بر يائى بعد از الف به رسم حاليّه چون : لواى اسلام ، اقصاى ديار مشرق ، عصاى قرار ( ورق
a
4 ) ، احصاى جماجم ( ور
b
22 ) ، لشكرهاى جرّار ( ور
a
94 ) ، درياى زخّار ( ور
a
22 ) و غيرها ، و اين طريقه در اين نسخه اغلبيّت دارد . - دوّم ، اظهار كسرهء اضافت بر همزهء بعد از الف چون : غطاء شكّ ، غشاء ظنّ ( ور
b
3 ) ، احصاء كشتگان ( ور
b
7 ) ، لشكرهاء جرّار ، سالهاى مديد ( ور
a
94 ) ، و اين طريقه بعد از طريقهء اولى نسبة غالب است . - سوّم ، اقتصار به وضع مدّى فوق الف و عدم اظهار كسرهء اضافت نه بر ياء و نه بر همزه چون : ماوراءالنّهر ( بسيار مكرّر ) ، اقتضا راى خود ( ور
b
6 ) ، و اين طريقه بسيار نادر است . - چهارم ، عدم وضع علامتى در كتابت مطلقا نه ياء و نه همزه و نه مدّ چون : ابقا بقايا ( ور
b
7 ، يعنى ابقاء بقايا ) ، انتها مراحل ( ور
b
61 ، يعنى انتهاء مراحل ) ، بهاء الدّين و ضياءالدين ( بسيار مكرّر ) ، و اين اندر وجوه است ، و ما در طبع به طور كلّى طريقهء اولى و در كلمات عربى در طىّ عبارات فارسى نادرا طريقهء ثانيه
هامش
( 1 ) - چنان كه در مقدّمه گفتيم به دلايل مذكور باء را همه جا منفصل كردهايم . ( شارح )