خواجه تشريفم فرستادىّ و مال * مالت افزون باد و خصمت پايمال
هر به ديناريت سالى عمر باد * تا بمانى سيصد و پنجاه سال
پس علاء الدّين عطا ملك براتى به مبلغ ده هزار دينار بر سر خواجه جلال الدّين ختنى كه در شيراز بود از بهر شيخ حوالت نمود . اتّفاقا وقتى برات به شيراز رسيد كه خواجه جلال الدّين چند روز بود تا وفات كرده بود . شيخ ابياتى چند كه در ديباچهء مزبور مسطور است به علاء الدّين عطا ملك فرستاد . پس خواجه شمس الدّين جوينى فرمود تا پنجاه هزار دينار براى شيخ فرستادند و شفاعت كردند كه اين زر بستان و در شيراز بهر آينده و رونده نفقه ساز . شيخ چون فرمان خواجه و سوگندها كه داده بودند بخواند و بشنيد آن زر قبول كرد و رباط قلعهء قهندز را از آن وجه بساخت .
و خلاصهء حكايت دوّم آنكه :
وقتى شيخ سعدى در مراجعت از حجّ به تبريز رفت و خواست تا دو برادر شمس الدّين و علاء الدّين را ببيند كه حقوق بسيار در ميان ايشان ثابت بود ، اتّفاقا روزى در عرض راه به موكب اباقا خان برخورد . شمس الدّين و علاء الدّين چون وى را از دور بديدند فى الحال از اسب پياده شدند و زمين ببوسيدند و بوسه بر دست و پاى شيخ نهادند و از ديدار وى تلطّف و خرّميها نمودند . اباقا خان از اين وضع رفتار ايشان نسبت بدان مرد غريب تعجّب نمود . از ايشان پرسيد اين مرد كيست ؟ گفتند اين شيخ سعدى شيرازى است كه در سخن به جهان مشهور است . اباقا خان شيخ را به حضور خود طلبيد و وى را گفت مرا پندى ده . سعدى گفت : « از دنيا به آخرت چيزى نتوان برد مگر ثواب و عقاب . اكنون تو مخيّرى . » اباقا خان گفت اين معنى به شعر تقرير كن . شيخ درحال گفت :
شهى كه حفظ رعيّت نگاه مىدارد * حلال باد خراجش كه مزد چوپانيست
و گرنه راعى خلق است زهر مارش باد * كه هرچه مىخورد او جزيهء مسلمانيست
اباقا خان بگريست و چند نوبت پرسيد كه راعيم يا نه و هر نوبت شيخ جواب مىداد كه اگر راعيى بيت اوّل ترا كفايت و الّا بيت آخر . - انتهى .
و به عقيدهء اين ضعيف آثار وضع كلّا او بعضا بر وجنات احوال اين دو حكايت لايح است و در هر صورت خالى از مبالغه و اغراق نيست و مخصوصا پنجاه هزار دينار فرستادن صاحب ديوان براى سعدى و سوگند دادن و شفاعت نمودن براى قبول آن و از اسب پياده شدن وى و برادرش در حضور اباقا خان و سر در قدم شيخ ماليدن و بوسه بر دست و پاى وى دادن تا اندازهاى منافات دارد با لهجهء سؤال و تقاضائى كه غالبا سعدى