و منها فى المديح :
خطى مسلسل و شيرين كه كژ نيارم گفت * به خطّ صاحب ديوان ايلخان ماند
امين مشرق و مغرب علاء دولت و دين * كه بارگاه رفيعش به آسمان ماند
خداى خواست كه اسلام در حمايت تو * ز تير حادثه دربارهء امان ماند
و گرنه فتنه چنان كرده بود دندان تيز * كزين ديار نه برج و نه آشيان ماند
ضرورتست كه نيكى كند كسى كه شناخت * كه نيكى و بدى از خلق داستان ماند
و قصيدهء ديگر كه مطلعش اينست :
اگر مطالعه خواهد كسى بهشت برين را * بيا مطالعه كن گو به نوبهار زمين را
و منها فى المديح :
هزار دستان بر گل سخنسراى چو سعدى * دعاى صاحب عادل علاء دولت و دين را
وزير مشرق و مغرب امير مكّه و يثرب * كه هيچ ملك ندارد چنو حفيظ و امين را
به عهد ملك وى اندر نماند دست تطاول * مگر سواعد سيمين و بازوان سمين را
و قصيدهء ديگر ذات مطلعين كه مطلع اوّل اينست :
شكر به شكر نهم در دهان مژده دهان * اگر تو باز برآرى حديث من به زبان
بعيد نيست اگر تو به عهد بازآئى * به عيد وصل تو من خويشتن كنم قربان
و منها فى المديح :
بزرگ روى زمين پادشاه صدرنشين * علاء دولت و دين صدر پادشاهنشان
كه گردنان اكابر نخست فرمانش * نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان
خنك عراق كه در سايهء حمايت توست * حمايت تو نگويم عنايت يزدان
ز پاس تو نه عجب در ديار فرس و عرب * كه گرگ بر گله يارا نباشدش عدوان
و مطلع دوّم اينست :
ترا كه گفت كه برقع برافكن اى فتّان * كه ماهِ روى تو ما را بسوخت چون كتّان
و منها فى التخلّص :
ز خلق گوى لطافت تو بردهاى امروز * كه دل به دست تو گوى است در خم چوگان
چنان كه صاحب عادل علاء دولت و دين * به دست فتح و ظفر گوى برده از ميدان