و منها فى المديح :
من اين سخن نه سزاوار قدر او گفتم * كه سعى در همه بابى به قدر وسع توان
چو مصطفى كه عبارت به قدر او نرسد * ولى مبالغهء خويش مىكند حسّان
اگرنه بندهنوازى از آن طرف بودى * من اين شكر نفرستادمى به خوزستان
مرا قبول شما نام در جهان گسترد * مرا به صاحب ديوان عزيز شد ديوان
و همچنين قصيدهء معروف ذات مطلعين سعدى كه از غرر قصايد اوست و مطلع اوّل اينست :
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه برّ و بحر فراخ است و آدمى بسيار
هميشه بر سگ شهر جفا و جور آيد * از آنكه چون سگ صيدى نمىرود به شكار
و مطلع دوّم :
كجا همىرود آن شاهد شكر گفتار * چرا همىنكند بر دو چشم من رفتار
به آفتاب نماند مگر به يك معنى * كه در تأمّل او خيره مىشود ابصار
در مدح صاحب ديوان شمس الدّين محمّد جوينى برادر مصنّف است . و نيز اين قصيده :
تبارك اللّه از آن نقشبند ماء معين * كه نقش روى تو بستست و چشم و زلف و جبين
خداى تا گل آدم سرشت و خلق نگاشت * سلالهاى چو تو ديگر نيافريد از طين
حكايت شيخ سعدى با شمس الدّين و علاء الدّين صاحب ديوان
در ديباچهاى كه علىّ بن احمد بن ابى بكر نامى در سنهء 734 به كلّيّات شيخ سعدى الحاق نموده است و در مقدّمهء جميع نسخ كلّيّات شيخ مسطور است ، دو حكايت راجع به روابط بين شيخ سعدى با علاء الدّين عطا ملك و برادرش شمس الدّين جوينى مندرج است كه خلاصهء آن دو را در كمال اختصار مناسب ديديم در اينجا نقل نمائيم . مضمون حكايت اوّل آنكه :
وقتى شمس الدّين جوينى پانصد دينار براى شيخ فرستاد ، غلام در عرض راه صد و پنجاه دينار از آن برگرفت . شيخ از تخليط غلام آگاه شد و به شمس الدّين جوينى نوشت :