شود به قرب مجاورت مندفع گردد و حجاب مباينت و مهاجرت مرتفع ، قضاى مبرم « 1 » نازل شد و چندان مهلت نداد كه تشنگان باديهء فراق به قطرهاى از زلال وصال سيراب شوند و پدر و پسر ديده را به جمال يكديگر مكتحل كنند .
چون ازين خبر حادثهء بىدرمان كيوك را اعلام دادند در حركت زيادت تعجيل واجب داشت و سوز واقعهء او را فرا زمين نگذاشت تا به ايميل رسيد . و از آنجا نيز سبب آوازهء آمدن اوتكين مقامى نكرد و متوجّه اردوى پدر گشت . و به وصول او اطماع طامعان منحسم « 2 » شد و هم در جوار آن اقامت فرمود . و برقرار ، امور مملكت به رأى مادرش توراكينا خاتون مفوّض بود و حلّ و عقد و نقض « 3 » و ابرام مصالح در دست او . و كيوك التزام ياسا و عادت را در كار ملك مداخلتى نمىپيوست و مجاذبتى نمىجست « 4 » . و چون ايلچيان به اقاصى و ادانى « 5 » عالم به استدعاى پادشاهزادگان و نوينان و استحضار سلاطين و ملوك و كتّاب « 6 » روان شده بود ، هركس از مساكن و اوطان انقياد فرمان را در حركت آمدند .
و چون روزگار از قدوم ايّام بهار قدم حسن بر فرق انجم مىنهاد و قلم نسيان در بستان ارم مىكشيد و زمين از ورود فروردين و وفود « 7 » امداد « 8 » رياحين از الوان گلها كلّهها « 9 » بر كلّه « 10 » داشت و فصل ربيع به شكر فضل بديع از شكوفه همه تن دهان و از سوسن جمله اعضا زبان ساخته بود و مطوّقات با فاختگان عشق بازيها باخته و بلبلان خوشنوا با چكاوك در هوا اين غزل ساخته كه :
خيل بهار خيمه به صحرا برون زدست * واجب كند كه خيمه به صحرا برون زنى
از بامداد تا به شبنگاه مىخورى * وز شامگاه تا به سحرگاه گل چنى
پادشاهزادگان هريك با خيل و خدم و لشكر و حشم خود در رسيدند . چشم آدمى زاد از ترتيب ايشان خيره بود و چشمهء عيش مخالفان از موافقت هريك تيره . « سرقويتىبيكى » و فرزندان او با اهبتى « 11 » و عدّتى كه ما لا عين رأت و لا اذن سمعت « 12 » به ابتدا
هامش
( 1 ) - مبرم : استوار .
( 2 ) - منحسم : بريدهشده .
( 3 ) - نقض : باز كردن تاب ريسمان ، اصطلاحا شكستن و نفى چيزى .
( 4 ) - يعنى كيوك خان طبق فرمان و نيز عادت خود در كار حكومت دخالتى نمىكرد .
( 5 ) - ادانى : نزديكترها ، جمع ادنى .
( 6 ) - كتّاب : كاتبان ، نويسندگان .
( 7 ) - وفود : گروهها ، جمع وفد .
( 8 ) - امداد : مددها ، افواجى كه از پى هم درآيند .
( 9 ) - كلّه : به معنى خيمهاى است كه از پارچهء نازك درست مىكنند ؛ ولى گويا علىرغم ضبط مرحوم قزوينى صواب « كلّه » باشد به معنى موى و كاكل سر .
( 10 ) - كلّه : سر .
( 11 ) - اهبت : سازوبرگ .
( 12 ) - ما لا . . . آنچه نه چشم مانندش را ديده و نه گوش مانندش را شنيده است .