حاصل مىكردى و حكايت بذل پادشاه جهان حاتم زمان در آن وقت در افواه افتاده بود كه در مشرق پادشاهى از نسل مغول نشسته است كه ترب و تبر « 1 » نزد او يكسانست :
نزد مقدار همّت عاليش * كمعيارست نقد هفت اختر
اين مسخره را انديشهء سفرى افتاد ؛ نه راحله و نه زاد او را . حريفان به اتّفاق توزيعى كردند و دراز گوشى خريد تا روان شد . بعد از سه سال در بازار مىروم .
خواجهاى را مىبينم با خيل و خيول « 2 » و بغال « 3 » و جمال « 4 » و غلامان ختائى بر يمين و يسار .
چون مرا بديد حالى از اسب پياده شد و ترحيبى « 5 » كرد و اهتزازى تمام به مشاهدهء من اظهار نمود و مرا به تكليف به وثاق خويشتن كشيد و چنانك سنّت اصحاب مروّت و فتوّت باشد انواع تكلّفات از مشروبات و مأكولات به جاى آورد و اوانى « 6 » از زر و نقره و قينات « 7 » و خنياگران و سقاة به ترتيب ايستاده . و برين شيوه اين روز به الحاح مرا نگاه داشت و دوّم روز و سوّم روز همچنين . و من او را هيچگونه بازنمىشناسم تا عاقبت مىگويد فلان كسم كه بضاعت درازگوشى داشتم . ازو استفسار احوال كردم كه انّى رأيتك سفيها فمتى صرت فقيها « 8 » گفت : « چون از روم سفر كردم به همان درازگوش دريوزه كنان به حضرت پادشاه روى زمين رفتم . قدرى ميوه خشك برداشته بودم . بر ممرّ او بر سر پشتهاى بنشستم . از دور نظر مقبلانهء او به من افتاد . به تفحّص احوال من كس فرستاد . حالت ضعف حال خود تقرير دادم كه از روم به آوازهء عطا و نوال پادشاه آمدهام ، با صدهزار بىنوائى پاى در راه نهادم تا نظر پادشاه كه صاحب قرانست چون بدين درويش آيد حال او معكوس شود و طالع مسعود گردد :
پدر كز من روانش باد پرنور * مرا پيرانه پندى داد مشهور
كه از بىدولتان بگريز چون تير * سرا در كوى صاحب دولتان گير
و طبق ميوه را با عرض سخن پيش او بداشتند . از آن ميوهها دو سه در سولوق « 9 » ريخت . در باطن اركان حضرت انكارى مشاهده كرد . روى بديشان آورد كه : « او از موضعى دور مىرسد ؛ تا بدينجا بسيار مزارات متبرّك و مواضع مبارك سپرده باشد و
هامش
( 1 ) - تبر : طلاى خام و پرداخت نشده .
( 2 ) - خيول : گروه اسبان . به معنى گروه سواران نيز مىآيد .
( 3 ) - بغال : استران ( قاطران ) جمع بغل .
( 4 ) - جمال : شتران .
( 5 ) - ترحيب : مرحبا گفتن ، خوشآمدگويى .
( 6 ) - اوانى : ظروف ، جمع آنيه و جمع الجمع اناء .
( 7 ) - قينات : كنيزان خواننده ، جمع قينه .
( 8 ) - انّى . . . من تو را نادان مىدانستم ، پس چه زمان دانا شدهاى ؟
( 9 ) - سولوق : ظرف ، مخصوصا ظرف آب .