محمّد امين حمّاد را گفت شنيدى ؟ تصامم « 1 » نمود . ديگرباره همين سخن به آواز بلند هايل شنيد . محمّد امين حمّاد را گفت بعد ازين شكّى نماند ، برخيز و چارهء كار خود كن كه ع : ديدار من و تو با قيامت افتاد .
ديگر مردى پير از حدود بغداد بيامد و بر سر راه بنشست . چون پادشاه مىگذشت آن پير را بر رهگذر خويش ديد . فرمود تا او را پيش خواندند . از وى پرسيد كه بر سر راه چه ايستادهاى ؟ گفت مردى پيرم و درويش و ده دختر دارم و از غايت درويشى ايشان را به شوهر نمىتوانم داد . پادشاه فرمود كه : « تو از بغدادى ، خليفه چرا چيزى به تو ندهد و مددى نكند تا دختران را به شوهر دهى ؟ » گفت : « هر وقت از خليفه من صدقه خواهم مرا ده دينارى زر دهد ؛ مرا خود اين مقدار به نفقات خود بايد . » پادشاه فرمود تا او را هزار بالش نقره بدهند . نزديكان حضرت گفتند بر ولايت ختاى نويسند . فرمود كه از خزانه نقد بدهند . چون بالش از خزانه آوردند و پيش آن پير بنهادند پير گفت : « من چندين بالش ازينجا چون نقل كنم ؟ من مردى پير و ضعيفم ؛ يك بالش يا غايت دو بالش بيش بر نتوانم داشت » . پادشاه فرمود تا اولاغ « 2 » و جوال و استعداد ترتيب كردند تا آن بالشها در صحبت او روان كنند . پير گفت : « من با چندين بالش به ولايت خويش به سلامت نتوانم رسيد و اگر در راه واقعهاى افتد دختران از انعام پادشاه محروم مانند . » فرمود كه دو مرد مغول به بدرقهء او و آن مال بروند تا به ولايت ايل و او را به سلامت با آن بالشها به ولايت ايل رسانند . چون مغولان با او برفتند در راه وفات كرد . اعلام حضرت پادشاه كردند .
پادشاه فرمود كه : « نشان خانهء خود نداده است و نگفته كه دختران او كجااند ؟ » گفتند گفته است . فرمود كه آن بالشها به بغداد برند و به خانهء او به دختران دهند و بگويند كه پادشاه اين بالشها صدقه فرستاده است تا آن دختران را به شوهر دهند .
ديگر ، دخترى از نزديكان حضرت را به شوهر مىفرستادند . صندوقى مرواريد كه هشت كس آن را برگرفته بودند به جهاز او آورده بودند . چون آن صندوق در حضرت پادشاه بردند پادشاه به نشاط شراب مشغول بود . فرمود تا سر صندوق برگرفتند . تمامت مرواريد بود . هر دانهاى از يك دينار تا دو دانگ تمامت بر حاضران بخش كرد . در حضرت عرضه داشتند كه اين صندوق از بهر فلان دختر به جهاز فرموده بودى . فرمود كه
هامش
( 1 ) - تصامم ، خود را به نشنيدن زدن . استعمال تصامم غلط است زيرا ادغام در باب تفاعل واجب است و فكّ آن جايز نيست . ( مص )
( 2 ) - اولاغ : چاپار ، اسب ( مرحوم قزوينى به نقل از « پاوه دوكورتى » ص 189 ) .