تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
گفت : « اين گرگ را مخلّى « 1 » كنيم تا ياران خويش را ازين حالت اعلام دهد و ازين نواحى بروند . » چون گرگ را گشاد كردند سگان شيرآساى سگ‌بانان به دو دويدند و گرگ را بدريدند . قاآن از آن سبب متغيّر شد و فرمود تا قصاص گرگ از سگان بازخواستند و در اندرون اردو رفت متفكّر و مهموم . روى به اركان و خواصّ آورد و فرمود كه : « غرض از اطلاق گرگ آن بود كه در اندرون ضعفى مشاهده مىكردم ، بر آن انديشه كه چون جانورى را از هلاكت خلاص دهم حقّ تعالى مرا نيز شفا كرامت كند . چون او از دست ايشان نجست نه همانا من نيز از آن ورطه بيرون آيم . » و در آن چند روز رحلت كرد . و بر متميّزان و بزرگان پوشيده نيست كه ملوك برداشته و برگرفتهء يزدان‌اند و ايشان را الهامهاست و آن حكايت نظير آنست كه در كتاب آورده‌اند كه چون مأمون طاهر بن الحسين و علىّ بن عيسى بن ماهان را به محاربهء برادر خود محمّد امين به بغداد فرستاد « 2 » ، در تضاعيف آن « 3 » محمّد امين ، حمّاد راويه را كه از ندماى او بود مىگويد كه امروز تماشا كنيم و به نشاط شراب مشغول شويم . زورقى آوردند و در آنجا نشستند . و از جوارى « 4 » جاريه‌اى جميله داشت نام او قبيحه بود و از دندانهاى او يك دندان زرد كه كمال ملاحت او در نقصان آن مدرج بود . با خود در كشتى آورد و جامى از ياقوت سرخ آتشى كه بر مثال زورقى ساخته بودند و از نفايس زهرات « 5 » دنيا و موجودات خزانه آن را در نظر او وزنى بودى . چون مجلس گرم شد و عيش خوش ، قبيحه به مهمّى برپاىخاست . پاى در دامن زد ؛ بر جام افتاد شكسته شد و دندان بر كشتى زد . دندانى زرد كه شعف محمّد بدان بودى بشكست . محمّد امين روى به حمّاد آورد و گفت انقراض كار ماست . چنانك رسم ندما باشد او را دعائى گفت و استبعاد « 6 » سخن محمّد مىكرد و ميان ايشان درين معنى سخنى مىرفت . ناگاه هاتفى آواز داد كه
قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ
« 7 » .
هامش
( 1 ) - مخلّى : رهاشده . ( 2 ) - مصنّف در اينجا دچار سهو عجيبى شده است . به اجماع اهل تاريخ علىّ بن عيسى بن ماهان سردار لشكر بغداد بود از جانب امين و با طاهر بن الحسين كه سردار لشكر خراسان بود از جانب مأمون در رىّ جنگ كرده و به دست او كشته شد ؛ نه آنكه به همراهى طاهر به جنگ امين رفته باشد . چنين سهوى از كسى مانند جوينى نابخشودنى است . ( مص ) ( 3 ) - در تضاعيف آن : در اثناى آن . ( 4 ) - جوارى : كنيزان ، جمع جاريه . ( 5 ) - زهرات : آرايش‌ها ، خوبىها . جمع زهر . ( 6 ) - استبعاد : بعيد شمردن . ( 7 ) - قضى . . . مقدّر شده است امرى كه در آن طلب فتوى مىكرديد . ( يوسف 12 / 41 )