ديگر شخصى او را نارى تحفه آورد . فرمود تا دانههاى آن را بشمردند و از آن تمامت حاضران را نصيب دادند و به عدد هر يكى از ناردانه بالشى فرمود :
فلذاك يزدحم الورى فى بابه * شروى ازدحام الحبّ فى الرّمّان « 1 »
ديگر از منكران دين ، تازى زبانى يكى به حضرت او آمد و گفت : « در شب چنگز خان را به خواب ديدم ؛ گفت پسرم را بگو تا مسلمانان را بكشد كه ايشان بداند . » بعد از تفكّر ساعتى گفت : « به مترجم با تو سخن گفت يا به خود ؟ » گفت : « به زفان خويش . » فرمود كه تو زفان تركى و مغولى مىدانى ؟ گفت نه . گفت : « من نيز به شكّ نيستم كه او جز زبان مغولى هيچ زبان ديگر نمىدانست . دروغ محض ازينجا راست مىشود « 2 » . » و اشارت كرد تا او را بكشتند .
ديگر از ناحيت تنكوت از موضعى كه آن را قراتاش گويند ، مسلمانى او را گردونى « 3 » مأكولات آوردست به اميد آنك او را اجازت مراجعت باشد با ولايت خويش . او را يك گردون بالش فرمود و آزاد كرد :
حكايتيست از آن طبع آب در دريا * روايتيست از آن جود ابر در بهمن
ديگر شخصى بودست ؛ روزى جشنى را انتظار كردست . چون ديده كه حفّاظ مست شدهاند در خوابگاه رفته و قدحى زر دزديده و بازگشته . ديگر روز قدح طلب داشتهاند بازنيافته . منادى فرموده است هركس كه آن قدح بازآورد به جان امان يابد و هرچ التماس او باشد مبذول افتد . ديگر روز دزد قدح آورد . او را گفته است : « به چه سبب اين حركت كردى ؟ » گفت : « تا پادشاه جهان قاآن را تنبيهى باشد و بر محافظان - كه ايشان را طرقاقان گويند - اعتماد نفرمايد و الّا در خزانه زيادت از آن متاع بودست اگر جهت مال در رفتمى . » جمعى امرا گفتند كه او را اعتبار « 4 » ديگران بايد كرد تا كسى بر چنين حركتى اقدام نتواند نمود . فرمود كه : « او را امان دادهام ، چگونه ديگرباره به دو قصدى توان كرد ؟ و مثل اين چنين شخص پردل را افسوس بود كه كشته شود و الّا بفرمودمى تا سينهء او بشكافتندى تا چگونه دل و جگرى دارد كه در آن حالت شكافته نشدست . » او را پانصد بالش فرمود با
هامش
بلندى مقام يافت به وسيله همّت خود ، همّتى كه سماك ( نام ستارهاى ) و شاخ سعد الاسعد را خوار نموده است . ( از ابو صالح سهل بن احمد نيشابورى )
( 1 ) - فلذاك . . . به همين جهت مردم بر در منزل او مانند دانهها در انار ازدحام مىكنند .
( 2 ) - راست مىشود : ثابت مىشود .
( 3 ) - گردون : ارابه .
( 4 ) - اعتبار : عبرت گرفتن ، در اينجا يعنى مايه عبرت .