تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
باخرز در آفاق مشهور كرد كه من گنجى يافته‌ام و با هيچ‌كس نخواهم گفت تا وقتى كه چشم من به جمال قاآن روشن شود . و [ با ] هر ايلچى كه بدان جانب متوجّه بودى همين معنى تازه مىكردى . اين سخن به سمع مبارك قاآن رسيد . فرمود تا او را اولاغ بدادند . چون به حضرت او رسيد و در اندرون اردو رفت بحث سخن او كردند ؛ گفت : « مرا وسيلتى مىبايست تا بدان واسطه روى مبارك پادشاه بينم ؛ هيچ گنج نمىدانم . » چون شكل طرّارى بود و هركس امثال اين حركات در تصوّر آرد « 1 » اين سخن را پسنديده نداشت و تغيّرى در احوال او ظاهر شد امّا اغماض فرمود و گفت : « روى ما بديدى باز بايد گشت . » و فرمود تا او را به ايلچيان سپردند و به سلامت باز به خانهء او رسانيدند :
و ما السّحاب اذا ما انجاب عن بلد * و لا يلمّ به يوما بمذموم « 2 »
ديگر شخصى بود در قراقورم ، ضعف و درويشى به حال او راه يافته بود . كاسه‌اى از سروى « 3 » بز كوهى ساخته مىكند و بر گذرگاه مترصّد مىنشيند . چون مواكب او از دور مىبيند برپاىمىخيزد و كاسه در پيش مىدارد . ازو مىستاند و او را پنجاه بالش مىفرمايد . يكى از كتّاب عدد آن را اعادت مىكند . مىفرمايد : « تا كى شما را بازخواست كنم كه بر عطاى من انكار منمائيد و مال من از سؤّال دريغ مداريد ؟ » و فرمود كه رغم لائمان را مثنّى كردند « 4 » و بدان بالش آن درويش را توانگر كرد :
يا ملك الوقت و الزّمان * و من علا فى عظيم شان ضدّان ما استجمعا لخلق * وجهك و الفقر فى مكان « 5 »
ديگر شخصى مسلمان از امراى ايغور چهار بالش نقره قرض كرد و از اداى آن عاجز آمد . او را بگرفتند و مؤاخذه مىكردند تا از دين محمّد - عليه الصّلاة و السّلام - انتقال كند و به كيش بت‌پرستى درآيد يا او را در ميان بازار رسوا كنند و صد چوب بزنند . مسلمان سرگردان از ايشان سه روز مهلت خواست و پيش بارگاه قاآن آمد و بر سر چوبى علامتى كرد . فرمود تا او را حاضر كردند . چون حال درويش معلوم راى پادشاه شد فرمود تا
هامش
( 1 ) - يعنى چون كار آن شخص شكل شيّادى داشت و ممكن بود كسان ديگر نيز به فكر چنين شيّادى بيفتند . ( 2 ) - و ما . . . ابر مذموم نيست هرگاه بر بالاى شهرى پراكنده يا جمع گردد . ( 3 ) - سرو : شاخ . ( 4 ) - يعنى براى خوار كردن سرزنش‌كنندگان آن پنجاه بالش را دو برابر كردند . ( يكى از معانى رغم خوار كردن است ) ( 5 ) - يا . . . اى پادشاه وقت واى كسى كه بلندمرتبه و والامقامى . / دو ضدّ است كه براى مردم در يك مكان جمع نمىشود ، چهرهء تو و فقر . ( از ابو الوفاء دمياطى در مدح عزيز مصر )