تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
و آن روز تماشاى بسيار فرمود و هركس كه در خدمت او حاضر بودند تمامت را جامه و اسب بداد . روز ديگر فرمود تا صاحب يلواج را به انواع تشريفات گرانمايه مخصوص كردند و چهار هزار بالش اضافت آن كردند ع : عمّ الرّعيّة و الرّعاة نواله « 1 » . ديگر درويشى را صد بالش فرمود . كاركنان درگاه گفتند كه مگر چندين بالش را درم مىشناسد « 2 » . بر ممرّ او صد بالش آوردند و بگستردند . بر آن گذر كرد ، فرمود كه چيست ؟ گفتند بالشهاى درويش است . گفت حقيرست . آن را مضاعف كردند و بدان درويش دادند :
قبّل انامله فلسن اناملا * لكنّهنّ مفاتح الأرزاق « 3 »
34 ديگر شخصى صد بالش با اميران و خازنان او سودا « 4 » كرد . فرمود كه بالش او نقد بدهند . روزى درويشى بر در قرشى « 5 » ايستاده بود . پادشاه جهان بيرون آمد . نظرش بر آن درويش افتاد . خيال كرد كه مگر همان شخص است كه صد بالش به دو مىبايست داد . بازخواست فرمود كه : « روزهاست تا فرموده‌ايم كه وجوه اين مرد بىانتظار و مماطلتى « 6 » نقد بدهند . » هم در آن مقام توقّف فرمود . و قورچيان به طلب بالش به خزانه رفتند و صد بالش در دامنهاى قبا نهاده نزديك آن درويش بردند . درويش مىگويد چه بالش است ؟ مىگويند : « بالشهاست كه در قيمت اجناس مىبايد داد . » چون حال او مىدانند كه ديگريست بالشها بازمىگردانند و عرضه مىدارند . فرمود كه : « روزى او بوده ؛ چگونه چيزى كه از خزانهء ما بيرون آيد ردّ توان كرد ؟ » همه را بدان درويش دادند :
و تحكم فى مالى حقوق مروءة * نوافلها عند الكرام فروض « 7 »
ديگر عورتى « 8 » هندو كودكى دورا بر دوش گرفته بر در قرشى مىگذرد . قاآن از صحرا بازگشته بود . به دو مىنگرد . خازن را مىفرمايد كه پنج بالش به دو دهد . هم درحال نزديك او مىبرد ؛ يكى در جيب قبا مىنهد و چهار به دو مىدهد . عورت باز مىداند كه يكى كم است . با او لجاج مىكند تا ديگر نيز بداد . قاآن پرسيد كه عورت چه مىگفت ؟ صورت حال بازگفت كه : « عورتى عيال‌دار بود ، دعا مىگفت . » ديگرباره سؤال فرمود كه عيال دارست ؟ گفت : « دو يتيم كودك دارد . » چون به قرشى درآمد به خزانه شد و فرمود كه آن
هامش
( 1 ) - عمّ . . . نعمت و احسانش مردم و حكّام را دربر گرفت . ( 2 ) - معنى جمله : شايد قاآن فكر مىكند اين چند بالش چند درم بىارزش است . ( 3 ) - قبّل . . . انگشتانش را ببوس ؛ انگشت نيست بلكه كليدهاى رزق است . ( از ابن دريد ) ( 4 ) - سودا : معامله . ( 5 ) - قرشى : قصر . ( 6 ) - مماطلت : دفع الوقت كردن . ( 7 ) - و تحكم . . . بر اموال من حقوق جوانمردى حاكم است ، حقوقى كه مستحباتش نزد بزرگان واجب است . ( 8 ) - عورت : زن .