تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
عورت را آواز دهند و فرمود كه : « چندانك مىتواند از هر نوع جامه كه دلخواه اوست از جامه‌هاى نسيج چندان برمىدارد كه استظهار « 1 » مردى منعم متموّل باشد . »
و تكفّل الأيتام عن آبائهم * حتّى وددنا انّنا ايتام « 2 »
35 ديگر ، بازدارى بازى بر دست گرفته در پيش او مىآيد . مىپرسد كه چه بازست ؟ مىگويد رنجورست و علاج او گوشت مرغ است . خازن را مىفرمايد تا يك بالش به دو دهد . خازن او را با خود مىبرد و بالشى به صرّاف مىدهد و از آن جمله بهاى مرغى چند به دو حوالت مىكند . چون نظرش باز به خازن مىافتد از حال بازمىپرسد . كفايت خويش عرضه مىكند . در غضب مىشود و مىفرمايد كه : « تمامت اموال عالم در دست تو نهاده‌ام كه حساب و شمارش نمىتوان كرد ؛ آن‌قدر هنوز بسندهء تو نيست ؟ » و فرمود كه : « آن بازدار مرغ نمىخواست ، بدان وسيلت خود را چيزى مىطلبيد و هركس كه به نزديك من آيد از جماعتى كه مىگويند ما ارتاق مىشويم و بالش مىگيريم تا سود دهيم و جماعتى ديگر كه متاعها مىآورند و غير ايشان از هر صنف كه به نزديك ما مىآيند من مىدانم كه هركس شبكى « 3 » ساخته‌اند به نوعى ديگر و بر ما پوشيده نيست ؛ امّا ما مىخواهيم تا همه‌كس از ما در آسايش و آرامش باشند و از دولت ما نصيب برمىگيرند ؛ از احوال ايشان اغماض مىرود . » و فرمود تا چند بالش بدان جانوردار دادند . ديگر شخصى بود كمان‌گر و كمانهاى بد ساختى و در شهر قراقورم چنان معروف كه هيچ آفريده‌اى كمان او را به جوى نخريدى و همان حرفت بيش نداشت . كمان‌گر درويش شد و مختلّ حال . حيله‌اى « 4 » ديگر نتوانست . بيست كمان برداشت و بر سر چوبى بست و بر در اردو بايستاد . چون از اردو بيرون آمد يكى را فرستاد كه او كيست ؟ گفت : « من آن كمان‌گرم كه هيچ‌كس كمان مرا نخرد و كسبى ديگر ندارم و كار به عجز رسيده است . بيست كمان آورده‌ام به قاآن مىدهم . » فرمود كه كمانهاى او را بستدند و بيست بالش « 5 » به دو دادند . ديگر قاآن را كمرى مرصّع نفيس آوردند . آن را در نظر مبارك مىآرد و بر ميان مىبندد . از سر طرف آن ميخى جنبان مىشود . به يكى از خواصّ داد تا استحكام آن ميخ
هامش
( 1 ) - استظهار : مجازا سرمايه ، در اصل به معنى پشت گرمى است . ( 2 ) - و . . . تو به گونه‌اى يتيمان را به جاى پدرانشان سرپرستى مىكنى كه ما هم دوست داشتيم يتيم باشيم . ( 3 ) - شبك : دامها ، جمع شبكه . ( 4 ) - حيله : چاره . ( 5 ) - بالش : پانصد مثقال زر يا نقره ، استعمال بالش به تنهايى ظاهرا بالش نقره را شامل مىشود . ( مص )