ديگر شخصى او را دويست چوب تازيانهء طبرخون « 1 » آورد و در آن حدود به هيزمى آن چوب را سوزند . به هر عددى از آن او را بالشى دادند :
فصار المجتدون اليه طرّا * من الآفاق طامحة الهوادى
و الفوا من يديه ما تمنّوا * و بشّرهم نداه بالمعاد « 2 »
ديگر شخصى هم ازين متاع سه عدد آورد نصف آن صد بالش بداد .
ديگر در ابتداى بناى قراقورم روزى ممرّ او بر سوق افتاد . بر دكّانى عنّاب « 3 » بود . طبع او بدان مايل گشت . چون در بارگاه بنشست فرمود تا دانشمند حاجب از خزانه بالشى برداشت تا از آن عنّاب خرد . به نزديك بقّال شد و خوانچهاى بستد و از بالش ربعى كه اضعاف بهاى آن بود بداد . و چون خوانچه به نزديك پادشاه نهادند فرمود كه چندين عنّاب را بها يك بالش بسيار كم باشد . باقى بالش از گريبان برآورد كه بهاى اين اندكى باشد . قاآن او را نيك برنجانيد و فرمود كه : « او را در همه عمر خريدارى چون ما كى افتاده باشد ؟ آن را ده عدد تمام كنند و به دو دهند . »
و اذكر صنائعه فلسن صنائعا * لكنّهنّ قلائد الأعناق « 4 »
ديگر عزيمت شكار فرمود . خانهء صاحب يلواج بر ممرّ او افتاد . ترغويى « 5 » پيش آوردند و حكايت سليمان و مور و پاى ملخ بگفت . و چون جاى نزه « 6 » بود و قاآن را نشاط مى در سر و موكا خاتون كه از خاتون ديگر به دو مايلتر بودى برابر ، تشريف نزول مبذول فرمود . بيرون خرگاه را به انواع نسيج « 7 » و زربفت فرش انداخت و اندرون خرگاه را از عقود « 8 » لآلى حباب بريخت و چون بر تخت بنشستند بسيارى از لآلى شاهوار بر سر ايشان پاشيد :
و لو كنت انثر ما تستحقّ * نثرت عليك سعود الفلك « 9 »
33
هامش
( 1 ) - تازيانهء طبرخون : تازيانهاى كه از چوب نوعى بيد سرخ ( بيد طبرى ) مىساختهاند .
( 2 ) - فصار . . . پس همه درخواستكنندگان درحالىكه در چشمداشت [ لطف او ] بودند از اطراف و اكناف به سوى او مىشتافتند . / آنچه آرزو داشتند در دستان او يافتند و بخشش او آنها را به بازگشت بشارت داد . ( از ابو على ، فضل بن محمد طرستى )
( 3 ) - عنّاب : ميوهاى شبيه سنجد به رنگ سرخ .
( 4 ) - و اذكر . . . احسانهايش را به ياد بياور . احسانهاى او ، احسانهاى عادى نيست بلكه طوقى بر گردن است . ( از قاضى ابو الحسن مؤمل ابن خليل بن احمد البستى )
( 5 ) - ترغو : طعام و شراب .
( 6 ) - نزه : خرّم و خوش .
( 7 ) - نسيج : پارچه ابريشمى و زربفت .
( 8 ) - عقود : گردنبندها ، جمع عقد .
( 9 ) - و لو . . . اگر قرار بود آنگونه كه مستحق هستى بر تو نثار كنم مىبايست ستارگان سعد فلك را نثار مىكردم . ( از ابو الفتح بستى )