اسب جدا نشوند . و قنقلى به كار ياى مشغول شد چنانك از جانب پشت مغول باران باريدن گرفت و تا روز آخرين با برف گشت و باد سرد اضافت آن شد . لشكر ختاى از شدّت سرماى تابستان كه در زمستان مشاهده نكرده بودند خيره و مدهوش ماندند و لشكر مغول چيره و با خروش گشتند تا به وقت آنك :
چون گوهر سرخ صبحگاهى * بنمود سپيدى از سياهى
لشكر ختاى را ديدند چون رمهء گوسفند ع : يكى را سر اندر دم ديگريست ، از برودت هوا و افراط سرما گروه گروه شده و چون قنافذ « 1 » سروپاى درهم كشيده و سلاحها يخ گرفته
فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ
« 2 » . يايچى ترك ياى گرفت و لشكر از زير پاى اينها « 3 » بيرون آمدند و چون بازان كه در گلهء كبوتر افتند بلك مانند شيران كه بر رمهء آهو تاختن آورند روى به آهو گردنان جوذر « 4 » چشمان كبكرفتاران طاوسوشان نهادند و از جوانب حملهها كردند :
باز به منقار عنف بال كبوتر گرفت * شير به چنگال قهر گردن آهو شكست
26 شمشيرها را به خون ايشان ملوّث « 5 » نكردند ؛ هم از پشت اسب به نيزهها ايشان را به دوزخ مىفرستادند :
فأصبح جسم الجامد القلب منهم * بقلب الحديد الجامد الجسم ذائبا « 6 »
هر دو لشكركش « 7 » مذكور با پنج هزار مرد بجستند و خود را بر آب زدند . به زخم تير اكثر ايشان را فرا آب دادند و بر خاك سياه نشاندند ؛ مگر آن دو بدبخت « 8 » ديوآسا كه در مقدّمه بودند با صدهزار مرد هرچند چون باد از آب بگذشتند امّا لشكرى كه پيشتر از آن عبره كرده بودند آتش دمار « 9 » در آن خاكساران « 10 » زدند و فرمان شد تا اكثر لشكر عمل
هامش
( 1 ) - قنافذ : خارپشتها ، جمع قنفذ .
( 2 ) - فترى . . . پس آن قوم را چنان چون تنههاى پوسيدهء خرما مىديدى كه افتادهاند و مردهاند . ( الحاقه 69 / 7 )
( 3 ) - پاى اينها : به نظر نگارنده هيچ تناسبى با متن نداشته و قويّا محتمل مىداند كه تصحيف « بارانيها » است . سياق حكايت نيز كاملا مؤيّد اين نكته است . رجوع كنيد به ص 252 سطر 16 .
( 4 ) - جوذر : گوساله ، معرّب گودر . چشم گاو در ادبيّات عرب نماد زيبايى است چنان كه چشم آهو در ادبيّات فارسى . ضمنا لفظ « گودر » هنوز هم در مناطق لرنشين و جنوب كشور مستعمل است .
( 5 ) - ملوّث : آلوده .
( 6 ) - فأصبح . . . جسم سخت آنان به وسيله شمشير سخت آهنين ذوب شد . ( از قصيدهاى است از ابو اسحاق ابراهيم بن عثمان الغزّى ) .
( 7 و 8 ) - يعنى « قداى رنكو » و « قمر نكودر » دو سردار التون خان .
( 9 ) - دمار : در اينجا نابودى .
( 10 ) - خاكساران : زبونها .