ذكر حركت پادشاه جهان قاآن به جانب ختاى و فتح آن
چون پادشاه جهان را به مباركى افسر « 1 » خسروى بر سر نهادند و عروس ملك را در آغوش كفائت او نشاندند و لشكرها به اقاليم ربع مسكون « 2 » روان كرد ، عزيمت حركت مبارك به جانب اقليم ختاى به تصميم رسانيد . و برادران او جغاتاى و الغنوين و ديگر پسران در خدمت او برفتند با چندان مرد نهنگآساى كه اطراف بيابان از لمعان « 3 » سلاحها و تصادم « 4 » خيول « 5 » دريائى مىنمود در تموّج و تلاطم ؛ طول و عرض آن مدرك نه و كنار و ميان محسوس نه . هامون از ازدحام كتايب « 6 » با هضاب « 7 » سرافرازى كرد و تلال « 8 » از وطآت « 9 » سواران و اسبان پاىمال شد :
يقود الخميس الحر غصّ به الفلا * و اصبح هام الأكم و هو مشدّخ « 10 »
ابتدا به شهرى رسيدند كه نام آن « خوجاتبونسقين » گويند و بر لب رودخانهء قراموران « 11 » . گرد بر گرد آن را محاصره كردند و از تمنطق « 12 » صفوف لشكر فصيلهاى ديگر برآوردند . و مدّت چهل روز جنگهاى سخت كردند و تيراندازان اتراك - كه به زخم تير ، احداق « 13 » افلاك اگر خواهند بدوزند - جولانها نمودند چنانك :
هر خدنگى كه از مسير شهاب * راست كردند بر نشانه زدند
چون اهالى آن بدانستند كه با درفش تپانچه زدن « 14 » جز ندامت بر نخواهد داد و با مقبل « 15 » ستيهيدن « 16 » جاذبهء ادبار « 17 » و علامت خذلان « 18 » است ، امان خواستند و از غايت عجز و هراس رعايا و اهالى آن :
هامش
( 1 ) - افسر : تاج .
( 2 ) - ربع مسكون : قسمت قابل سكونت كره ارض ، هفت اقليم .
( 3 ) - لمعان : درخشش .
( 4 ) - تصادم : به هم واكوفتن .
( 5 ) - خيول : هم به معنى گروه سواران است و هم به معنى گروه اسبان .
( 6 ) - كتايب : لشكرها ، جمع كتيبه .
( 7 ) - هضاب : كوهها و پشتهها ، جمع هضبه .
( 8 ) - تلال : جمع تل ، تودهء خاك .
( 9 ) - وطآت : پايمال كردنها ، جمع وطأت .
( 10 ) - يقود . . . لشكرى گران را رهبرى مىكند كه اركان پنجگانه ( مقدّمه - ميمنه - ميسره - قلب - ساقه ) را يك جا دارد ، چنانكه صحراى هموار از انبوهى آن تنگ مىآمد و شكاف برمىداشت و به پيشانى تپهها و بلندى پشتهها بدل مىشد . ( مرحوم قزوينى كلمهء « الحر » را مجهول دانستهاند ، و صواب « المجر » به معناى سپاه بزرگ است ) .
( 11 ) - قراموران : يعنى رود سياه ، نام مغولى رودخانه معروف چين « هوانگ هو » است يعنى رود زرد . ( مص )
( 12 ) - تمنطق : كمربند ساختن .
( 13 ) - احداق : كاسههاى چشم ، جمع حدقه .
( 14 ) - تپانچه زدن : سيلى زدن ، كنايه از تلاش بيهوده .
( 15 ) - مقبل : خوشبخت .
( 16 ) - ستيهيدن : ستيزه كردن ، لجاجت كردن .
( 17 ) - ادبار : بختبرگشتگى .
( 18 ) - خذلان : خوارى .