و از هر خانهاى هر سال يك جامهء كرباس جهت خزانه بيرون آرم . » اين سخن را در مذاق ايشان قبول تمام افتاد و او را با هفت مغول به جانب مرو روان كردند و او از حال مرو بىخبر و از بلعجببازى گردون غافل . به شره و حرصى تمام چون به شهرستانه رسيد خبر استيلاى مجير الملك يافت . به اعلام سرهنگى را در مقدّمه بفرستاد و به مجير الملك مكتوبى نوشت مضمون آنك : « اگر پيشتر ازين از جانبين در كار منصب تفاوتى و وحشتى « 1 » بودست « 2 » اكنون زايل شد و قوّت لشكر مغول به مدافعت ممكن نيست جز به خدمت و قبول طاعت . و هفت هزار مغول با ده هزار حشرى متوجّه آناند و من در موافقت ايشان . و نسا و باورد را در يك لحظه پست كردند . اكنون به اعلام اين حال از راه اشفاق و طلب وفاق مسرعان « 3 » در مقدّمه فرستاديم تا دست از پاى نقار « 4 » كشيده كنند و خود را در غمار « 5 » بوار « 6 » و تنور دمار « 7 » نيفكنند . » مجير الملك و اكابر و معارف را ازين سبب توزّع خاطر « 8 » و بشوليدگى « 9 » ضمير ظاهر گشت و معتبران در مصاحبت مجير الملك خواستند تا تفرقه كنند « 10 » و شهر را بگذارند . تفكّر كردند كه بر سخن صاحب غرض بىايقان و اتقان اعتماد كردن از حزم و عقل دور باشد . معتمدان او را جدا جدا كردند و بحث عدد لشكر واجب ديدند . مصدوقهء كار و حقيقت حال چون بازنمودند ايشان را بكشتند و دو هزار و پانصد سوار از بقيّهء اتراك سلطانى پيش ايشان بازفرستادند .
بهاء الملك و مغولان از حال ايشان خبر يافتند . از كنار سرخس بازگشتند و سرهنگان بهاء الملك متفرّق شدند . مغولان او را مقيّد كردند و او را تا به طوس با خود ببردند و آنجا قتل كردند .
و لشكر مجير الملك تا به سرخس برفتند و قاضى شمس الدّين سبب آنك وقت وصول « يمه نوين » به خدمت استقبال و ترتيب ترغو « 11 » تلقّى كرده بود و سرخس بديشان داده و ملك و حاكم سرخس شده و از چنگز خان پايزهء چوبين « 12 » يافته او را بگرفتند و به دست پسر پهلوان ابو بكر ديوانه بازدادند تا به قصاص پدر بكشت .
و آوازهء لشكر مغول در آن وقت ساكنتر شده بود . مجير الملك و اعيان مرو به تماشا و
هامش
( 1 ) - وحشت : نگرانى .
( 2 ) - يعنى اگر پيش از اين در مسائل حكومتى نگرانى و اختلافى بوده است .
( 3 ) - مسرعان : پيكهاى تندرو .
( 4 ) - نقار : كينه و ستيزه .
( 5 ) - غمار : ميانههاى دريا ، جمع غمر .
( 6 ) - بوار : هلاكت .
( 7 ) - دمار : در اينجا يعنى هلاكت .
( 8 ) - توزّع خاطر : پريشان خاطرى .
( 9 ) - بشوليدگى : پريشانى .
( 10 ) - تفرقه كنند : پخش شوند .
( 11 ) - ترغو : طعام و شراب ، مجازا هديه .
( 12 ) - پايزهء چوبين : لوحى بوده كه پادشاهان مغول به افراد خاصّى مرحمت مىكردهاند . جنس آن برحسب رتبه از زر يا نقره يا چوب بوده است . ( رجوع كنيد به مقدّمه ص 21 ) .