تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
فلك را بىاذن او دوران و رياح « 1 » را در ميادين هوا جريان نتواند بود . و درين وقت ارباب سرخس شحنهء تتار را قبول كرده بودند و ايل شده و شيخ الإسلام « 2 » را هنوز هواى تتار در سر . به قاضى سرخس كه خويش او بود مسارّات « 3 » مىفرستاد . مجير الملك را از آن حالت اعلام دادند . اظهار نمىكرد . تا روزى در اثناى وعظى بر سر منبر در مسجد جامع بر زفان او رفت كه : « رگ جان دشمنان مغول بريده باد . » حاضران مجلس از آن سبب مشغله كردند . او خاموش و مدهوش و متحيّر شد و گفت : « بىارادت بر زفان چنين سخنى رفت و برعكس اين ، انديشه و ضمير بود « 4 » و چون وقت مقتضى آن بود هرآينه دعا برحسب زمان بر زفان آيد قال اللّه تعالى
قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ
« 5 » . » اين سخن نيز به گوش مجير الملك رسيد و مصدّق تهمت « 6 » او گشت ؛ امّا مجير الملك را با او جانبى بودست « 7 » و اسم شيخ الإسلامى داشت و فى نفسه عالم بود ؛ نمىخواست كه بىوضوح بيّنه‌اى كه همه عالميان فرا آن بينند و كس را حدّ انكار و مجال قدح « 8 » نماند او را تعرّض رساند . تا مكتوبى به خطّ او « 9 » كه به قاضى سرخس نوشته بود از دست قاصدى در ميان راه بازيافتند . و نامه چون مجير الملك برخواند به استحضار او كس فرستاد و ازو سؤال . اخبار و اعلام و ارسال پيغام را انكار نمود . مجير الملك مكتوب او را كه صحيفهء متلمّس « 10 » بود به دو داد كه
اقْرَأْ كِتابَكَ
« 11 » . شيخ الإسلام را چون نظر بر خطّ خود افتاد مشوّش و پريشان گشت . مجير الملك گفت بازگردد . سرهنگان درو آويختند و آتش بلا برو ريختند و به كارد پاره‌پاره كرد . و پاى او گرفت و بر روى كشان تا به چهار سوى شهر برآوردند . و نفاق و مكر را هرآينه خاتمت و خيم باشد و خداع و غدر را آخر نه سليم « 12 » . و به سبب ايلى سرخس مجير الملك لشكر مىفرستاد و ارباب سرخس را زحمت مىداد . و بهاء الملك از حصار تاق منهزم التجا به مازندران كرده بود و نزديك مغولان و حشرى رفته و احوال مرو گفته و ذكر كرده و متقبّل شده كه : « آنجا روم و مرو را مسلّم كنم
هامش
( 1 ) - رياح : بادها . ( 2 ) - يعنى شمس الدّين حارثى سابق الذّكر . ( 3 ) - مسارّات : راز گفتن ، در اينجا مسامحتا يعنى سخن يا نامهء محرمانه . ( 4 ) - يعنى در قلبم برعكس اين سخن بود . ( 5 ) - قضى . . . مقدّر شده است امرى كه در آن طلب فتوى مىكرديد ( يوسف 12 / 41 ) . ( 6 ) - تهمت : بدگمانى . ( 7 ) - يعنى از شيخ الاسلام حمايت مىكرد . ( 8 ) - قدح : ملامت . ( 9 ) - يعنى شيخ الاسلام . ( 10 ) - صحيفه متلمّس : نامهء درخواست ( درخواست او از قاضى سرخس ) ( 11 ) - اقرأ . . . كتابت [ نامه عملت ] را بخوان . ( اسرا 17 / 14 ) ( 12 ) - يعنى پايان خوبى ندارد .
تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 226 | عطا ملك جوينى