تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
يومنا هذا برين منوال هيچ پادشاه را مسلّم نشدست و در هيچ كتاب مسطور نيست .

ذكر احوال مرو و كيفيّت واقعهء آن

مرو دار الملك « 1 » سلطان سنجر بود و مرجع هر كهتر و مهتر . عرصهء آن از بلاد خراسان ممتاز و طاير امن و سلامت در اكناف آن در پرواز . عدد رئوس ايشان با اقطار باران نيسان مبارات « 2 » مىنمود و زمين آن با آسمان مجارات « 3 » . دهاقين از كثرت نعمت با ملوك و امراء وقت دم موازات مىزدند و با گردن‌كشان و سرافرازان جهان قدم محاذات « 4 » مىنهادند :
بلد طيّب و ربّ غفور * و ثرى طينه يفوح العبيرا و اذا المرء قدّم السّير منه * فهو ينهاه باسمه ان يسيرا « 5 »
20 سلطان محمّد - انار اللّه برهانه « 6 » - چون مجير الملك شرف الدّين مظفّر را سبب جريمتى « 7 » كه عمّش اقتراف « 8 » كرده بود از حكومت وزارت معزول كرد و آن منصب را به پسر نجيب الدّين قصّه‌دار كه به بهاء الملك موسوم شده بود مفوّض . مجير الملك ملازم ركاب سلطان بود تا به وقتى كه سلطان منهزم از ترمد روان شد . كشتكين پهلوان پى « 9 » استطلاق رأى « 10 » به جانب اهل سراى « 11 » كه مقيم مرو بودند مايل شد و خبر تشويش و تفرقه و خروج « 12 » لشكر بيگانه بداد « 13 » . و بر عقب آن ، مثال « 14 » سلطان موشّح « 15 » به توقيع « 16 » و
هامش
( 1 ) - دار الملك : پايتخت . ( 2 ) - مبارات : برابرى كردن . ( 3 ) - مجارات : رقابت كردن . ( 4 ) - محاذات : تقابل ، برابرى . ( 5 ) - بلد . . . شهرى پاكيزه ، پادشاهى و صاحبى بخشنده و خاكى كه بوى خوش عبير مىدهد . / و هنگامى كه آدمى بخواهد از آن شهر گذر كند با نامش او را از حركت بازمىدارد . ( اشاره به تجانس نام « مرو » با كلمهء نهى « مرو » . ثعالبى در يتيمة الدّهر اين دو بيت را به ابو على الساجى نسبت مىدهد ) . ( 6 ) - خداوند دليلش را روشن كناد . ( 7 ) - جريمت : گناه . ( 8 ) - اقتراف : كسب كردن . ( 9 ) - پى : دنبال ، براى . ( 10 ) - استطلاق رأى : رها كردن نظر . در اينجا به معنى دادن خبر استعمال شده است . ( 11 ) - اهل سراى : اهل بيت [ سلطان محمّد ] . ( 12 ) - خروج : قيام ، حمله . ( 13 ) - معنى جمله : كشتكين پهلوان براى رسانيدن خبر و نظر سلطان به اهل بيت سلطان كه مقيم مرو بودند به مرو رفت و خبر آشوب و حملهء لشكر مغول را داد . ( 14 ) - مثال : فرمان . ( 15 ) - موشّح : آراسته . ( 16 ) - توقيع : امضاء كردن .